داستانک

داستانک شماره‌ی ۳۱ | دوقلوها

/post-323

دوقلو بودند؛ دوقلوهای به‌هم‌چسبیده.
همیشه دست در دست هم بودند، با هم حرف می‌زدند، با هم می‌خندیدند، با هم می‌گریستند. حتی با هم و زیر یک سقف کار می‌کردند...


داستانک شماره‌ی ۳۰ | اولین فرمان

/post-322

رئیس‌جمهور جدید از مادرش دل خوشی نداشت. اولین فرمانش ممنوعیت...


داستانک شماره‌ی ۲۹ | شورخند

/post-320

مرد گفت: «اگه یه روز یه زن دیگه بگیرم، چی کار می‌کنی؟»
دریا لبخند زد: «تو این کارو نمی‌کنی...


داستانک شماره‌ی ۲۸ | چه کسی زیباتر است؟

/post-318

زن گفت: «ای آینه! به من بگو آیا کسی از من زیباتر هست؟»آینه زیر لب گفت: «هست.»زن برآشفت: «او کیست؟»


داستانک شماره‌ی ۲۷ | سرگذشت یک سرخ‌افسانه‌

/post-315

در افسانه‌ها آمده بود اگر گل‌ سرخی روی لوله‌ی تفنگی بروید، جنگ تمام خواهد شد...


داستانک شماره‌ی ۲۶ | مسیر دراز شهرت

/post-312

فقط وقتی ایده‌های نوشتاری به سمتش هجوم می‌آوردند که زبانش را از دهانش خارج می‌کرد...


داستانک شماره‌ی ۲۴ | خاک‌پرور

/post-308

رمان‌های زیادی نوشت که هیچ‌کدام مجوز چاپ نگرفت. در واپسین لحظه‌های زندگی‌اش با صدایی لرزان گفت...


داستانک شماره‌ی ۲۳ | دنبالت می‌آم

/post-306

ماشینش پت‌پت می‌کند و خاموش می‌شود. اینجا، وسط بیابان، تنها مانده. هیچ اتومبیل دیگری در جاده دیده نمی‌شود. موبایلش را برمی‌دارد؛ آنتن ندارد.


داستانک شماره‌ی ۲۲ | رساله‌ی وزوزیه

/post-302

رساله‌ای نوشته بود در باب علایق مگس‌ها. چکیده‌اش این بود: «مگس‌ها فقط دور چیزهای بالقوه فاسد و مضر جمع می‌شوند. چه آن شیء شیرینی باشد...


ارتباط با من

می توانید با من از طریق ایمیل یا دایرکت اینستاگرام در ارتباط باشید.

mitra.jajarmi@yahoo.com