عقربهها شرحهشرحه مینامند و روزی عنکبوت در ویولن میترکد. کسی لاک ناخنش را سوراخ کلید میکند و اینترنت کلاه شعبدهباز را میخرامد. سکوت جیرجیرکها به قیام مسلحانه میشرمد و چشمهای کلاغ عدالت آسمان را میدرد.
در زندگی روزهایی هست که سرگردانی؛ گمگشته میان لحظههایی که نمیدانی باهاشان چه کنی. دور خودت میچرخی و هر ثانیه حالت بدتر میشود. حتا حوصلهی خودت را نداری...
دوستی میگفت: «دو ساله مینویسم، ولی نه به جایی رسیدم، نه شناخته شدم. حتماً استعداد ندارم.» بماند که من چهار سال است مینویسم و به جایی نرسیدم. اصلاً مگر حتماً باید به جایی رسید؟