با خنده گفتم: «هفتهی دیگه مهمونی دعوت شدم.» «آخ جون! منم میآم.» «نخیر، تو هیچ جا نمیآی. اگه تو بیای، من نمیرم.» «چرا خب؟ قول میدم یه گوشه آروم و ساکت بشینم...
دوقلو بودند؛ دوقلوهای بههمچسبیده. همیشه دست در دست هم بودند، با هم حرف میزدند، با هم میخندیدند، با هم میگریستند. حتی با هم و زیر یک سقف کار میکردند...