وبلاگ داستانک هیچوقت دیر نیست | داستانک بیستوپنجساله که بود میگفت نویسندهی درستوحسابی قبل از پنجاه سالگی شاهکارش را عرضه میکند. بعد از این سن، آدم خرفت میشود... میترا جاجرمی 13 مهر 1405
وبلاگ داستانک پلکان | داستانک بالای پلکان تاریک ایستاد. تا چشم کار میکرد، پله بود. معلوم نبود به کجا ختم میشود... میترا جاجرمی 06 مهر 1405
وبلاگ داستانک کلیک | داستانک روی اسم کتاب کلیک کرد. کتاب فوراً روی تراشهی مغزیاش آپلود شد... میترا جاجرمی 29 شهریور 1405
وبلاگ داستانک آخرین شاهد | داستانک مرد در میان فریادهای خشمگین مردم در جایگاه قرار گرفت. قاضی چکشش را... میترا جاجرمی 19 شهریور 1405
وبلاگ داستانک دسترسی | داستانک معتقد بود رمانش در نخاعش قرار دارد و به آن دسترسی ندارد، وگرنه تا به حال... میترا جاجرمی 11 شهریور 1405
وبلاگ داستانک بادبادک | داستانک دخترک گفت: «آرزوی تو چیه؟»پسرک جواب داد: «آرزو رو اگه بگی که دیگه برآورده نمیشه... میترا جاجرمی 03 شهریور 1405
وبلاگ داستانک دیوار | داستانک پسرک به دستهای کثیف و کبرهبستهاش چشم دوخت. شستن دستها قدغن بود... میترا جاجرمی 31 مرداد 1405
وبلاگ داستانک تناسخ | داستانک داستان زندگیاش تکراری بود. هر بار متولد میشد... میترا جاجرمی 19 مرداد 1405
وبلاگ داستانک نسخه | داستانک بیمار اول در زد و وارد شد. روانپزشک با دقت حرفهایش را شنید و نسخه را به دستش داد: «دو تا شعر برات نوشتم. اولی رو صبح... میترا جاجرمی 09 مرداد 1405