در زندگی روزهایی هست که سرگردانی؛ گم‌گشته میان لحظه‌هایی که نمی‌دانی باهاشان چه کنی. دور خودت می‌چرخی و هر ثانیه حالت بدتر می‌شود. حتا حوصله‌ی خودت را نداری، چه برسد به خلق داستان یا سرودن شعری. اینجاست که اگر حواست نباشد، به تله می‌افتی؛ گودالی که ممکن است آن‌قدر عمیق باشد که نتوانی هرگز از آن بیرون بیایی. این دام را ذهن نابسامانت پهن کرده و این تویی که باید درایت به خرج بدهی و دم به تله ندهی.


سخت است، می‌دانم. گاهی هوای زندگی آن‌قدر مه‌آلود می‌شود که حتا دو قدم جلوترت را هم نمی‌بینی. می‌مانی چه کنی؛ بمانی یا بروی. و همین سرگردانی سردرگم‌ترت می‌کند و خطر سقوط را از رگ گردن به تو نزدیک‌تر. اگر حواست نباشد، روزها می‌گذرند و تو حتا یک کلمه‌ نمی‌نویسی. اما چه باید کرد؟ راستش را بخواهی، راه‌حل خودِ مشکل است و آسان‌تر از آنچه می‌پنداری. کافی‌ست بپذیری نوشتن فقط داستان و شعر و مقاله و کتاب نیست.


این بار که دست روزگار برایت دسیسه چید و پریشان شدی، انگشت‌هایت را روی کیبورد بگذار و اجازه بده هر آنچه ذهنت را اشغال کرده بیرون بریزد. به آن به چشم استفراغ بنگر؛ بالا آوردن کثافت‌های ذهنت. به این نیندیش که این نوشته‌ها به چه دردی می‌خورند؛ مسلماً به هیچ دردی. از استفراغ چه انتظاری داری؟ تو داری ذهنت را پاک می‌کنی از مواد فاسد. پس فقط بنویس. به زمین و زمان ناسزا بگو. از کسانی که آزارت داده‌اند، انتقام بگیر. و سپس ببین چه احساسی داری. همان‌طور که استفراغ معده‌ات را آرام می‌کند، بالا آوردن احساسات بد هم حال روحی‌ات را بهبود می‌بخشد. ذهنت که خالی شود، جا برای ایده‌های خلاقانه باز خواهد شد. این روش تضمینی است. فقط کافی‌ست یک بار امتحانش کنی.