اگر «ت» را از «متن» برداریم، «من» می‌مانم، پس «ت» تویی. من+تو می‌شود متن. منی که می‌نویسم و تویی که می‌خوانی. بی‌متن نه من هستم نه تو. متن است که پیوندگاه ماست در روزگاری که پیوستگی‌ها به تار مویی بند است و با وزش نسیمی می‌گسلد.

حرف‌های شفاهی دیگر پاسخ‌گوی من و تو نیست. باید بنویسم و تو باید که بخوانی. بنویسم از خودم، آرزوهایم، ترس‌هایم، رؤیاهایم و تو باید از بین خطوطم دریابی بیم‌وامید این روزهای پرحادثه و یأس‌زا را.

زبانم را که انگار به بند کشیده‌اند؛ ساکت‌تر از همیشه چشم‌به‌راه آینده‌ام و تنها تکیه‌گاهم همین واژه‌هایی است که تن سفید کاغذ را می‌خراشد و متنی می‌شود در برابر دیدگان نگران تو.

متن یگانه راه ورود به شهرْتَن من است؛ مگر نمی‌دانی کاغذ را برای عشق‌بازی آفریده‌اند. در متن است که متولد می‌شویم، می‌خندیم، می‌‌‌گرییم و دگربار همدیگر را می‌یابیم. اما اینجا منی هست که بی «ت» مانده، کجایی؟