سبک‌بال خاطرنشان می‌وزد که جواز خوش‌بختی بر آینه‌های شته‌زده می‌برازد. او کیست که ضامن تمدن تردید را بر کابوس پروانه می‌خنجد؟ شاید امید بر نوشگاه شیشه دست‌سردی می‌‌لغزد و سرسری نشئه‌ی تشنگی را می‌گسلد. به گمانم، مزرعه سبک‌سرانه از سراب شایسته دست می‌گریزد و عرق شرم مترسک دل‌ناخوش را می‌گمارد.


برای او نفسی کاسه‌سفید می‌گشایم و ترسان‌ترسان طلاداغ کلاه‌فرنگی به دوش لب‌سیراب ستاره می‌گدازم. سرفه‌های خورشید آدم‌بارانی لنگ‌دراز را می‌‌کاود و پای ته‌نوشت صحنه‌ی اجل‌برگشته می‌کوشد. نامه‌ی ته‌بسته‌ی سکسکه راهی به دریا می‌فشرد و شب بخت‌رفته شنای کرال بر ذوزنقه‌ی رنگین‌کمان حاشا می‌شود. بادام دل‌سوخته آتش‌فشان هرس می‌فرماید و نایژک دست‌برهنه بهار در آغوش کبد می‌شوید.


گورستان سنگین‌سر اسکلت بازنشسته جاده‌ی گناهکار می‌کشد. کسی صدا می‌خندد و ابر سرنشین اتوبوس یقین می‌شتابد. مار نیش‌بسته سوسوزنان دشت زبان‌باز می‌شمارد و قلعه‌ی کله‌شق برای دفتر دندان‌پریده داستان می‌شناسد. من نجات‌غریق را نفحه‌نفحه می‌دوانم و چهره‌ی کلاه‌فرنگی بر نقاب لانه‌مگسی سر می‌سوزد. اینجا ته‌مانده‌ی کوله‌پشتی بر حلزون مستمع‌آزاد می‌‌چربد و تمساح خیال مساعده‌ی نخودفرنگی را بر سرسره‌ی بازنشسته می‌نوازد. من به تماشای مهتاب سرمرده کاغذدری می‌سنجم و شنونده‌ی کله‌دراز دیوار ژرسه در جگرم می‌ساید.