سر کار نمیرفت. به همسر و فرزندانش توجه نمیکرد. کتاب نمیخواند. فیلم نمیدید. به سر و وضعش نمیرسید. فقط و فقط هر روز بیشتر میخوابید.
یک شب خوابید و صبح، هرچقدر همسرش تلاش کرد، نتوانست بیدارش کند. ناچار همانطور که خوابیده بود، او را به بیمارستان بردند.
پزشک برگهی آزمایش را روی میز گذاشت و آهسته گفت: «متأسفانه بیمارتون به خواب غفلت فرو رفته و باید قرنطینه بشه.»
اشکهای زن جاری شد: «دکتر، یعنی دیگه بیدار نمیشه؟»
پزشک نگاهش را از زن دزدید: «ما همهی تلاشمون رو میکنیم، ولی میدونین که با این وضعِ ارز، دارو فقط به از مابهترون میرسه. شما فقط دعا کنید خانوم، دعا!»


دیدگاه خود را بنویسید