سیوچهارساله بود و نمیخواست در جنگ کشته شود. دولت اعلام کرده بود همهی افراد زیر سیوپنج سال باید برای اعزام به جبهه اقدام کنند. میدانست دیر یا زود نوبت او هم میرسد.چند روز بعد با هزار زحمت از مرز گذشت. پنج سال طول کشید تا توانست تابعیت بگیرد و در کشور جدید جا بیفتد؛ کشوری کوچک در آن سر دنیا که کمتر کسی اسمش را شنیده بود.
تلویزیون را روشن کرد: «مردم دلاور، همانطور که میدانید درگیر جنگ ناجوانمردانهای شدهایم. به دلیل کمبود نیرو، همهی افراد بین چهل تا چهلوپنج سال باید تا پایان امشب خودشان را به پادگانها معرفی کنند، وگرنه محاکمه و اعدام خواهند شد.»
نفسش را بیرون داد، هرچند متوجه نشده بود که آن را حبس کرده است. صدای نوتیفیکیشن آمد. گوشیاش را برداشت:
«رفیق قدیمی، تولدت مبارک.»


دیدگاه خود را بنویسید