میگفت: «زبان مادری یعنی چه؟ این مردان بودند که با کوشش و رنج بسیار زبان را به وجود آوردند و هر روز بر غنای آن افزودند. پس چرا نفعش را زنان ببرند؟»
در این باره، رسالهها نوشت و سخنرانیها کرد. اما هرچه بیشتر کوشید، کمتر نتیجه گرفت. یک روز هنگام سخنرانی از هوش رفت. او را به بیمارستان رساندند.
پرستار بالای سرش بود. نبضش را گرفت و فشارسنج را دور بازویش بست. پلکهای مرد تکان خورد. زیر لب گفت: «مادر... مادر...»


دیدگاه خود را بنویسید