سالها دربان جهنم بود. به تماشای گناهکاران مینشست که گرد آتش مینشستند و از خاطراتشان میگفتند و میخندیدند. هیچوقت هیچکدامشان قصد فرار نکردند.
کمکم دربان بیحوصله شد. بودونبودش فرقی نمیکرد. کاری برای انجام دادن نداشت. تقاضای انتقالی کرد و به دربانی بهشت منصوب شد. اینجا وضع بهکلی فرق میکرد. گروههای زیادی جدا از هم مینشستند و برای یکدیگر خطونشان میکشیدند. هر گروه میکوشید حقانیت خود را ثابت کند و دیگران را به سوی خود بکشاند. مدام دعوا داشتند سر اینکه کدام گروه مؤمنتر است و باید نعمتهای بیشتری دریافت کند.
هر روز چند نفری نزدش میآمدند و رشوه میدادند که بیرون بروند. حتی یک روز گروهی از آنها به او حمله کردند. تصمیمش را گرفت.
***
نامه را باز کرد:
«با درخواست انتقال شما موافقت نشد. فهرست انتظار پست دربانی جهنم تا ده قرن آینده تکمیل است.»


دیدگاه خود را بنویسید