سالها کوشید تا رمانی بنویسد، اما نشد که نشد. یک روز که در حمام بود، احساس کرد داستان بکری از ذهنش تراوش میکند. کلمات یکی پس از دیگری از سرش بیرون میریختند و در آب حل میشدند. شیر آب را که بست، چیزی از داستان باقی نمانده بود.
چند ماه بعد کتابی را پشت ویترین مغازهای دید. آن را خرید و شروع به خواندن کرد. باورش نمیشد؛ داستان خودش بود. با نویسنده تماس گرفت و او را به دزدی ادبی متهم کرد. نویسنده خندید: «من چیزی رو ندزدیدم، فقط بلدم چه جوری از آب کلمه بگیرم.»


دیدگاه خود را بنویسید