دخترک گفت: «آرزوی تو چیه؟»
پسرک جواب داد: «آرزو رو اگه بگی که دیگه برآورده‌ نمی‌شه.» و آرزویش را پشت بادبادک نوشت.‌ دخترک آرزو کرد بداند آرزوی پسرک چیست. بادبادک‌ها را در آسمان رها کردند.

سی سال بعد مرد برگشت. بادبادکی هوا کرد. بادبادک بالا رفت؛ آن‌قدر بالا که به دست‌های زن رسید. پشت بادبادک نوشته شده بود: «آرزوی من تو بودی.»