داستان زندگیاش تکراری بود. هر بار متولد میشد، همان مسیر پیش رویش بود و پایان یکسانی را تجربه میکرد. دلش میخواست این چرخه را بشکند و تنوعی به زندگیاش ببخشد.
زن کتاب را گشود. چند صفحه بیشتر نخوانده بود که چشمش به مردی افتاد؛ داشت بین سطرها دستوپا میزد. زن جیغ بلندی کشید. کتاب را محکم بست و انداخت توی شومینه.


دیدگاه خود را بنویسید