پسرک به دستهای کثیف و کبرهبستهاش چشم دوخت. شستن دستها قدغن بود. بارها از مادرش پرسیده بود: «چرا؟» و مادر هر بار گفته بود: «چون خدایان اینطور دستور دادهاند.»
پسر بزرگ و بزرگتر شد و هنوز نمیفهمید چرا نباید دستهایش را بشوید. شایعه شده بود آن طرف دیوار شهری است که شستن دستها در آن قانونی است. پسر بارها تلاش کرد تا بالاخره از روی دیوار به طرف دیگر پرید.
مأموری که داشت نگهبانی میداد با دیدن دستهای کثیف پسر فریاد کشید: «سر جات وایستا، چطور جرئت کردی دستور خدایان رو زیر پا بذاری.» پسر را زندانی کردند. آنجا مجبور بود هر روز دستهایش را بشوید. شایعهای در زندان پیچیده بود: پشت دیوار زندان شهری است...


دیدگاههای بازدیدکنندگان
Hasti
4 روز پیشتعصب
جای هیچ چرایی باقی نمی گذاره
آدم هایی که نمیپرستند چرا؟
هیچ وقت راه درست رو پیدا نمیکنند هیچ رشد نمیکنند
با تفکراتی متفاوت ولی همه کورند
میترا جاجرمی
4 روز پیش👌🏻👌🏻