به آینه نگریستم. من بودم و نبودم. او نبود و بود. ما بیهم پی آب بودیم، پی نور. اشکی فروریخت. از چشم من بود یا نبود. از آسمان بود یا آینه؟ اشکها گریستند. همهجا آب بود و اشک هیچجا نبود. به دنبال اشکم سیل شدم. آینه اشکم را ربود. آبی بود و رنگی نبود. مادرم ابرها را چید. ماه افتاد در حوض؛ ماهی شد. من به ماهیهای حوض نقاشی آب میدادم تا نمیرد ماهی تنها از بیآبی. قطرهقطره آب از سرانگشتانم میسُرید. آب بود، اما اندک بود. تمنای باران کردم، پوزخند خشکسالی نصیبم شد. لبخند خشکیدهام آینه را شکست. هر تکه بارانی بود که میبارید بر دلم. دلم آبی شد. دریا شدم. من بودم که میچکیدم و آینهها را سیراب میکردم. از دستهای تشنهام آب میرویید. خورشید آبی بود. درختان آبرخ. روحم آبپیکر. من نبودم. آبی بود و آبی نبود.


دیدگاه خود را بنویسید