دلش می‌خواست داستانک بنویسد، اما هرچه فکر می‌کرد، ایده‌ای به ذهنش نمی‌رسید. یکی از دوستانش پیشنهاد داد به  پزشک متخصص انسداد قلمی مراجعه کند.
متخصص با دقت به حرف‌هایش گوش داد و سرانجام تشخیص یبوست قلمی داد. نسخه‌ای برایش نوشت و تأکید کرد داروها را حتماً سر وقت مصرف کند.
یک هفته از شروع درمان گذشته بود که مرد احساس فوریت کرد. کاغذی برداشت و شروع به نوشتن کرد. کلمات پشت سر هم روی صفحه جاری می‌شدند. مرد نمی‌توانست دست از نوشتن بکشد؛ انگار قلمش ترمز بریده بود. در این مدت چهار رمان نوشت، اما از این وضعیت راضی نبود. دوباره به متخصص مراجعه کرد.
پزشک گفت داروها را بیش از حد مجاز مصرف کرده و به اسهال قلمی مبتلا شده است. توصیه کرد داروها را قطع کند تا دوباره به حالت عادی برگردد.

مرد پشت میزش نشست. دلش می‌خواست داستانک بنویسد، اما هرچه فکر می‌کرد، ایده‌ای به ذهنش نمی‌رسید.