بیستوپنجساله که بود میگفت نویسندهی درستوحسابی قبل از پنجاه سالگی شاهکارش را عرضه میکند. بعد از این سن، آدم خرفت میشود. بعد هم از چخوف، کافکا، جورج اورول، آلبر کامو و... نام میبرد تا ادعایش را ثابت کند.
پنجاهساله که شد، عقیده داشت نویسنده باید تجربهی زیستهی کافی داشته باشد تا بتواند اثر ادبی خلق کند. بعد هم از تولستوی، مککارتی، ساراماگو مثال میزد.
هشتادساله که شد، باور داشت هرچه نویسنده سنش بالاتر میرود، ذهنش شکوفاتر میشود، پس تا لحظهای که زنده است فرصت دارد شاهکارش را به دنیا ارائه دهد. مگر او چیزی کم از بورخس، مارکز و گراهام گرین دارد؟
اکنون زیر خروارها خاک خوابیده است و هر شب این رؤیا را میبیند که نقاشیهایش در معروفترین گالریهای دنیا به نمایش گذاشته شدهاند.


دیدگاه خود را بنویسید