«اولین باری که با این موضوع مواجه شدی رو یادته؟ می‌خوام به گذشته برگردی؛ به دوران کودکیت. خوب فکر کن. اولین بار کی بود؟»


نگاهم روی دست‌های دست‌کش‌پوشش می‌ماند. یعنی وسواس دارد؟ انگار فکرم را می‌خواند: «حساسیت پوستی دارم. برای همین دستکش می‌پوشم.» خجالت می‌کشم. اصلاً به من چه ربطی دارد. سینه‌ام را صاف می‌کنم و می‌گویم: «پنج شیش سالم بود. هنوز مدرسه نمی‌رفتم. یه روز کنار در آشپزخونه ایستاده بودم و مادرم‌و تماشا می‌کردم که داشت میوه‌ها رو می‌شست. یه دفعه احساس کردم یه چیزی پاشنه‌ی پام‌و قلقلکم می‌ده. فکر کردم سارا، خوهر کوچیکم، داره اذیتم می‌کنه. گفتم نکن سارا! اما ادامه داد. عصبانی برگشتم، سارا نبود. یک سوسک چندش‌آور و نسبتاً بزرگ بود که داشت از پام بالا می‌رفت. جیغی کشیدم و پام‌و محکم تکون دادم. سوسک افتاد روی زمین و فرار کرد. مادرم دنبالش کرد تا بکشدش، اما رفت زیر کابینت و دیگه دستمون بهش نرسید. از اون روز نفرت و ترسم از سوسکا شروع شد. مدام یا خواب سوسک می‌دیدم یا می‌ترسیدم وقتی خوابم، دهنم باز بمونه و سوسک بره توش.»

درمانگر سرش را تکان می‌دهد: «خوبه که یادته. اولین قدم درمان اینه که ریشه‌ی ترس‌و بشناسیم. خب، ادامه بده. از تجربه‌های دیگه‌ت بگو.»

«از سوسکای پرنده، بیشتر می‌ترسیدم. سوسکای گنده و وحشتناک، شبا عین هلی‌کوپتر از این سر اتاق تا اون سرش پرواز می‌کردن. می‌ترسیدم یکی‌شون بیاد رو سرم بشینه یا بیفته تو لباسم. البته این اتفاق هیچ‌وقت نیفتاد، ولی ترسش باهام موند. خیلی وقته دیگه از اون سوسکا ندیدم. فکر کنم نسلشون منقرض شده.»

درمانگر لبخند نیمه‌ونصفه‌ای می‌زند: «احتمالاً همین‌طوره. حالا می‌خوام از پدر و مادرت بگی. اونام از سوسک می‌ترسیدن؟».»

«راستش نه. بابام که همیشه دمپایی‌به‌دست دنبال سوسکا می‌کرد و بدون ذره‌ای ترس می‌کشتشون. مامانمم خیلی شجاع بود. گاهی با دمپایی، گاهی‌ام با کفش می‌زد تو سرشون. بعدم نعششون‌و با دستمال‌کاغذی برمی‌داشت. کارایی که من تو چهل سال عمرم نتونستم انجام بدم.»

«واقعاً؟ پس چیکار می‌کردی با سوسکا؟ یعنی هیچ‌وقت تنها نبودی؟»

بغض گلویم را می‌گیرد: «تا هیجده‌سالگی مشکلی نبود. مامان و بابام ترتیب سوسکا رو می‌دادن. مشکل از وقتی شروع شد که دانشگاه یه شهر دیگه قبول شدم. شهر کوچیک و مزخرفی بود. بافت شهر قدیمی بود. هنوز آپارتمان به اون صورت وجود نداشت. بیشتر خونه‌ها یه طبقه بودند با یه زیرزمین که همون زیرزمین‌و به قیمت خون باباشون اجاره می‌دادن. منم چون نتونسته بودم تو خوابگاه دووم بیارم، مجبور شدم یکی از همون زیرزمینا رو اجاره کنم. زیرزمین هم‌سطح حیاط بود؛ حیاطی قدیمی و پر از دارودرخت. شبا می‌تونستم صدای خش‌خش سوسکا رو بشنوم که زیر برگا این طرف و اون طرف می‌رفتن. همه‌جا پودر سوسک‌کش می‌ریختم. سعی می‌کردم تمام سوراخ‌وسنبه‌ها رو بگیرم. پنجره‌ها رو باز نمی‌کردم. زیر درا رو با پتو می‌پوشوندم، ولی سوسکای نابکار بالاخره یه راهی پیدا می‌کردن و وارد خونه می‌شدن.»

درمانگر سرش را می‌خاراند: «خب، تو باهاشون چیکار می‌کردی؟» نفس عمیقی می‌کشم: «نمی‌تونستم با دمپایی دنبالشون کنم، پس اسپری تارومار رو برمی‌داشتم و اون‌قدر روشون اسپری می‌کردم تا می‌افتادن و دیگه تکون نمی‌خوردن. بعضیاشون زود تسلیم می‌شدن، اما بعضیا مقاومت می‌کردن. گاهی مجبور می‌شدم تمام اسپری رو خالی کنم. خودمم به سرفه می‌افتادم و گلوم می‌سوخت. آخه اون موقع هنوز اسپری بی‌بو نبود. بعدم برای محکم‌کاری، روشون پودر سوسک‌کش می‌ریختم و جاروبرقی رو روشن می‌کردم تا جسدشون‌و بکشه تو.»

«روش خلاقانه‌ایه. تو که مشکل‌و حل کردی، پس چی اذیتت می‌کنه؟»

کمی جابه‌جا می‌شوم: «شاید مشکل‌و حل کرده باشم، ولی به ترسم نتونستم غلبه کنم. البته چند سال بعدی رو تو طبقات بالاتر زندگی می‌کردم. خبری از سوسک نبود. حالم بهتر شده بود، اما الان تو یه زیرزمین ساکن شدم و همه‌چی دوباره شروع شده. شبا نمی‌تونم بخوابم. مدام گوشام‌و تیز می‌کنم ببینم صدای خش‌خش می‌آد یا نه. اگرم خوابم ببره، یا در حال فرار از دست سوسکام یا اینکه سوسکی رو می‌بینم که اومده تو دهنم. تازگیام یه مشکل دیگه‌ام پیدا کردم.»

درمانگر در پرونده‌ام چیزی می‌نویسد: «چه مشکلی؟»

دست‌هایم را به هم می‌مالم. حتی حرف زدن درباره‌اش هم مضطربم می‌کند. «یکی از دوستام بهم پیشنهاد کرد کتاب مسخ‌و بخونم. می‌گفت شاید نظرم‌و نسبت به سوسکا عوض کنه. از اونجا که می‌دونستم داستان درباره‌ی مردیه که به سوسک تبدیل می‌شه، هیچ‌وقت سراغش نرفته بودم. ولی فکر کردم شاید دوستم درست بگه و خوندن کتاب بتونه از این عذاب خلاصم کنه. نسخه‌ی الکترونیکی کتاب‌و خریدم. درمانگر با خوشحالی دست‌هایش را به هم می‌کوبد:  «و با شخصیت اصلی همذات‌پنداری کردی.» نگاه عاقل اندر سفیهی به او می‌اندازم: «جدی هستین یا دارین شوخی می‌کنین؟ چطور می‌تونستم با اون سوسک گنده‌ی بدترکیب همذات‌پنداری کنم؟ اتفاقاً با خانواده‌اش بیشتر همدردی می‌کردم. مخصوصاً که اون سامسای بی‌ریخت با زندگی سوسکیس کنار اومده بود و هیچ تلاشی برای تغییر وضعیت نمی‌کرد. نمی‌دونم چرا به اون شکنجه ادامه دادم. انگار منم مسخ شده بودم و نمی‌تونستم از خوندن دست بکشم. با خوندن هر صفحه بیشتر مشمئز می‌شدم. کم کابوس می‌دیدم، حالا تو بیداری‌ام مدام تصویر سامسا می‌آد جلوی چشمم، درحالی‌که یه سیب فرورفته تو بدنش. دیگه مستأصل شدم. خواهش می‌کنم هر کاری از دستتون برمی‌آد بکنین.»

درمانگر کمی در صندلی‌اش جابه‌جا می‌شود: «همونطور که خودت حدس زدی تو ترس بیمارگونه از سوسک یا به بیان دیگه فوبیای سوسک داری، ولی نگران نباش، درمانت می‌کنم. به نظرم بهترین روش برای تو استفاده از تکنیک مواجهه‌سازیه.»

رنگ از رویم می‌پرد. تته‌پته‌کنان می‌گویم: «نکنه می‌خواین من‌و بندازین تو یه اتاق پر از سوسک. وای نه. من تحملش‌و ندارم.» درمانگر از جایش بلند می‌شود: «نه. روش بهتری سراغ دارم.» دستکش‌هایش را درمی‌آورد. دست‌‌های پشمالوی عجیبی دارد. درحالی‌که دکمه‌های پیراهنش را باز می‌کند، می‌گوید: «بیا عزیزم، بیا تو بغلم تا ترست بریزه.» خشکم می‌زند. این دیگر چه جور درمانی است؟ مردک منحرف. دستش را به سمت صورتش می‌برد و ماسکش را برمی‌دارد. شاخک‌های بزرگی از دو طرف سرش بیرون می‌زنند.


                                                  میترا جاجرمی