فیلم «نورنبرگ» را تماشا می‌کنم و باور نمی‌کنم این حجم از سبعیت را، آن هم از کسانی که ظاهری جذاب و فریبنده و حتی شخصیتی شوخ‌طبع و خانواده‌دوست دارند. نازی‌هایی که عاشق همسر و فرزند خود هستند، ولی یهودیان را انسان نمی‌دانند و درنتیجه به خود اجازه می‌دهند ترسناک‌ترین شکنجه‌ها را در حقشان روا دارند و درنهایت هم می‌سپارندشان به کوره‌های آدم‌سوزی.

کتاب «زنی در برلین» را می‌خوانم و وحشت می‌کنم از خشونت سربازان روس؛ آن‌ها که در تقابل با رفتارهای هیتلر و فاشیسم قرار دارند، خود به‌ شکلی دیگر مرتکب جنایت می‌شوند. اموال مردم را تخریب می‌کنند. همه‌جا را به کثافت می‌کشند و حریم خصوصی افراد را به رسمیت نمی‌شناسند. بارها و بارها به زنان آلمانی تجاوز می‌کنند؛ آن‌ها را انسان نمی‌دانند، بلکه وسیله‌ای می‌بینند برای ارضای شهوت بیمارگونه‌شان.


در فیلم نورنبرگ، «هرمان گورینگ»، بلندپایه‌ترین مقام نازیِ بازمانده، با هوش و کاریزمای خود، روان‌پزشک مسئول ارزیابی روانی‌اش را، سخت شیفته‌ی خود می‌کند، تا آنجا که رابطه‌ی دوستانه‌ای بین آن‌ها شکل می‌گیرد و دکتر واسطه‌ای می‌شود بین گورینگ و خانواده‌اش. اما با شروع دادگاه و برملا شدن جنایت‌ها، تصور پوشالی دکتر فرو می‌ریزد. او درمی‌یابد که تمام این مدت با یک هیولای مخوف سروکار داشته است؛ هیولایی با ظاهری جذاب که به‌راحتی دیگران را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. زمانی که دکتر بازداشت‌گاه را برای همیشه ترک می‌کند، گورینگ پرسش جالبی مطرح می‌کند: «کنجکاوم بدونم شما سال‌ها بعد درباره‌ی ما چه خواهید گفت. آیا حتی قبول می‌کنید که ما انسان بودیم؟»


و پاسخ، هرچند تلخ، روشن است؛ هیولایی وجود ندارد. تمام این ددمنشی‌ها را انسان‌ها انجام داده‌اند؛ آدم‌هایی شبیه ما که مرتکب اعمالی شده‌اند که غیرانسانی و وحشیانه به نظر می‌رسد. شاید بهتر باشد به جای اینکه آن‌ها را هیولا بدانیم، روی این موضوع تمرکز کنیم که چه دلایلی باعث می‌شود جنبه‌ی حیوانی افراد بر انسانیتشان غلبه کند و فاجعه بیافریند. شاید آن وقت بتوان مهار هیولای درون را به دست گرفت و از تکرار چنین مصیبت‌هایی جلوگیری کرد.