در جنگ، انگار لحظهها کش میآیند. آنقدر دراز میشوند که نه سرشان را میبینی نه تهشان را. تو میمانی و ثانیههایی که سایهی شومشان رفتهرفته بزرگتر میشود تا اینکه سرانجام تو را میبلعد. سرگردانی و انتظار وقتی با صدای انفجارهای پی در پی میآمیزد، هستیات را نشانه میگیرد. دیگر نمیدانی برای چه زندهای. تمام زندگیات خلاصه میشود در سگدو زدن برای اتصال به اینترنت و دنبال کردن اخبار. تویی که سالها کوشیدی از اخبار دوری کنی، اکنون دچار عطش خبر میشوی. بین کانالها امیدت را میجویی، اما افسوس که روزنههای امید هم مثل شکافهای اینترنت مسدود شدهاند. تو ماندهای و سیاهیای که هر دم بزرگتر میشود. نگاهت از پنجره رد میشود و آسمان را میبینی. آسمانی که آلوده نیست؛ صاف است و کمی ابری. آبی زلالش دلت را میبَرد. دستت را دراز میکنی و به اولین قطرهی باران چنگ میزنی. ته دلت میدانی، هنوز زندهای.


دیدگاههای بازدیدکنندگان
حسن
49 روز پیشسلام واقعا از خوندن و بلاگ های شما لذت می برم همین جوری ادامه مرسی
میترا جاجرمی
49 روز پیشدرود و سپاس از مهر شما. پاینده باشید.