خانه در تاریکی فرو رفته. پرده را کنار میزنم. باریکهای از نور میافتد روی صورتم. جلوی آینه میایستم. موهایم به سرم چسبیدهاند. ده روز است برق نداریم. آب هم برای شستن این همه مو نیست.
موهایم را بیش از اندازه دوست دارم. سی سال است کسی نتوانسته ترغیبم کند کوتاهشان کنم، اما حالا...
قیچی را بالا میآورم. دستهمویی را جدا میکنم. در اتاق با شدت باز میشود. خواهر و برادرم میپرند تو: «برق اومد... برق اومد...»
لحظهای به من خیره میمانند و بعد...
میزنند زیر خنده.


دیدگاه خود را بنویسید