مایی نیست. هرچه هست من است که به انتظار ایستاده. قرار بود بیایی طرح لبخندم را پررنگ کنی، اما دیگر لبخندی نیست؛ پاره‌خطی‌ست که گوشه‌هایش هر آن رو به پایین می‌افتد.

قرار بود بیایی هوای صاف را به چشم‌های ابرزده‌ام ببخشی، اما دیگر نگاهی نیست؛ پنجره‌ای‌ست که رو به هیچ چشم‌اندازی باز نمی‌شود.

قرار بود بیایی بهار را تنها فصل سال بنامی و نسیم را بین موهایم به حرکت درآوری، اما دیگر مویی نیست؛ شاخه‌های خشکی‌ست که پاییز را به دوش می‌کشد.

قرار بود بیایی اسمم را فریاد بزنی، اما دیگر صدایی نیست؛ پژواک سکوتی‌ست که به اسارت دیوارها درمی‌آید.

قرار بود بیایی تاریخ را شکست دهی و در جغرافیای تنم ساکن شوی، اما دیگر تنی نیست؛ جنازه‌ای‌ست سردرگم که پی گور می‌گردد.

قرار بود بیایی

و من هنوز ایستاده‌ام.