هر بار که میدیدمش، بوی ادکلنش فضا را معطر میکرد. موهایش آراسته و هر یک در جای خود بودند. لبخند گشادهای چهرهاش را روشن میکرد. کولهی ورزشی به دوش داشت؛ یا در راه رفتن به باشگاه بود یا در مسیر برگشتن. لباس پوشیدنش مرتب و بینقص بود. مشتاقانه حرف میزد و امید از نگاهش پیدا بود.
اما امروز متفاوت است. بوی سیگارش هوا را میآلاید. موهایش ژولیده و نگاهش مات است. گوشهی لبهایش به پایین کشیده شده. از سر بیحواسی لباس پوشیده و کیفی کهنه بر دوش دارد که چرمش در حال پوسیدن است. بیحوصله چند کلمهای میگوید و سلانهسلانه دور میشود؛ انگار او هم از جنگ برگشته است.


دیدگاه خود را بنویسید