کتاب: 1984 را می‌خوانم. در تعجبم که چطور تا به حال فرصت خواندنش پیش نیامده بود. با ادامه‌ی مطالعه، درمی‌یابم که شاید بهترین زمان خواندنش اکنون بوده؛ چراکه منطبق بر تجربیات این روزهایم است. همه‌چیز کتاب را دوست دارم به جز پایانش که در را به روی امید می‌بندد. برداشتم این است که برای بقا مجبوریم همرنگ جماعت شویم. احتمالاً همین‌طور است، اما تسلیم شرایط شدن را نمی‌پسندم. اگر همین نیمچه امید به تغییر نباشد، آدمی چگونه دوام بیاورد؟


سریال: سریال «کلونی» را می‌بینم؛ داستانی که در آینده‌ای اتفاق می‌افتد که فضایی‌ها زمین را اشغال کرده‌ و انسان‌ها را اسیر خود کرده‌اند. با این‌که قصه‌ای تخیلی است، اما حسابی باهاش همذات‌پنداری می‌کنم. بخشی از آدم‌ها با نیروهای اشغال‌گر همکاری می‌کنند و برخی علیهش فعالیت می‌کنند. و با یک پرسش بزرگ روبه‌رو می‌شوم: آیا برای نجات خانواده‌ام حاضرم با ظالمان همدست شوم؟

 اردوگاه‌های کار مجازات کسانی است که دستگیر می‌شوند و کارخانه جایی است که محکومان به مرگ را به آنجا می‌فرستند. آشنا نیست؟ اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها و کوره‌های آدم‌سوزی‌شان را تداعی نمی‌کند؟ انگار که گذشته و آینده هر دو سروته یک کرباسند و ما مردم در چرخه‌ای باطل گیر افتاده‌ایم. مهم نیست که در چه زمانه‌ای می‌زی‌ایم؛ همچنان در حال تکرار تجربیاتی مشابهیم.


غذا: هیچ‌وقت آدم پرخوری نبوده‌ام. از طعم و بوی خیلی از غذاها هم خوشم نمی‌آید. اما این روزها کاملاً به غذا بی‌میل شده‌ام. آن‌قدر خشم را بلعیده‌ام و غم را نوشیده‌ام که سیر سیرم. نمی‌دانم روزی که ظرفیتم پر شود، چه خواهد شد. آیا خواهم ترکید؟


خرید: می‌روم پاساژ اپال. هنوز تابستان نیامده، محدودیت برق شروع شده. پله‌برقی‌ها خاموشند و فقط آسانسورهای ضلع غربی کار می‌کنند. یا باید رنج از پله بالا رفتن را به جان بخرم یا مدت‌ها منتظر آسانسور بمانم. آسانسور هم انگار شوخی‌اش گرفته. بالا و پایین می‌رود و در طبقه‌ای که در آن هستم، توقف نمی‌کند. وارد مغازه‌ای می‌شوم. می‌خواهم تیشرت باکسی بخرم. جنس تیشرت‌ها خوب است، اما به‌نظر کمی گشادند. از فروشنده می‌خواهم دور سینه‌اش را با متر اندازه بزند. او که مرد جوانی است، می‌گوید: «قربونت برم اندازه‌ت می‌شه.» همین‌طور که می‌رود دنبال متر بگردد، دوباره تیشرت‌ها را ورانداز می‌کنم. فروشنده اصرار دارد: «فدات شم، خودم همه‌شونو آوردم. یه سایزن»، اما چشمی هم معلوم است که برخی کوچک‌تر هستند. اندازه‌گیری با متر مهر تأییدی است بر تصورم. طرح آن‌هایی که کوچک‌تر هستند را نمی‌پسندم. می‌خواهم بیرون بروم که فروشنده می‌گوید: «قربونت برم، انقد سخت نگیر. تن مانکنم همین تیشرته. سایزشم مث خودت سی‌وشیشه.» هنوز دودلم. می‌گویم: «عرض سینه‌ی بیشتر از صد واسه من خیلی بزرگ می‌شه.» خنده‌کنان می‌گوید: «به کوچیک‌تر از شمام فروختم.» از مدل حرف زدنش، خنده‌ام می‌گیرد. البته که نسل‌های جدیدتر به پوشیدن لباس‌های گشاد و لش علاقه دارند، اما من متعلق به نسل قدیمم و در لباس گشاد احساس راحتی نمی‌کنم؛ انگار که پینوکیو کت پدر ژپتو را پوشیده باشد. فروشنده دوباره عرض سینه‌ی تیشرت را اندازه می‌زند. با اغماض همان صد سانتی‌متر است. بالاخره وادارم می‌کند به خرید. پولش را می‌دهم و بیرون می‌آیم.


پیاده‌روی: دو بار در روز پیاده‌روی می‌کنم. پیش‌تر می‌پنداشتم، آنچه نجاتم می‌دهد نوشتن است، اما دو جنگ اخیر باعث شد بفهمم، تنها راه رفتن است که باعث می‌شود احساس زنده بودن کنم. برای مدتی اصلاً نمی‌توانستم بنویسم. در شرایطی که همه‌چیز در نگرم پوچ و بی‌معنا بود، چطور می‌توانستم موضوعی بیابم که ارزش نوشتن داشته باشد. و این چنین شد که پیاده‌روی شد انگیزه‌ای برای بیدار شدن و ادامه دادن. دیدن درخت‌ها و گل‌ها که جان تازه‌ای یافته بودند و نسیمی که صورتم را نوازش می‌کرد، به یادم آورد که جزو زنده‌ها هستم و باید این روزها را بنویسم تا از خاطرم نرود که در عین ضعیف بودن، کوشیدم تا قوی باشم و روزنه‌ی امیدم را هر چند کوچک است، نبندم.