برگهای خشک از لبهایم بخار میشوند. بالم لب سرسرهوار گلویم را میتابد. خورشید تنخوار رؤیاها را میخارد و آینه زیرزیرکی تن به آتش میبارد. دستهای پرده راز فرش را قهقهه میزند. درختان اسارت را سر میکشند و باغچه آزادی را تف سربالا میکارد. کسی در کوچه آشغالها را مینوازد و گربهها سر به سرود میبازند. شب تنم را گر میگیرد و قفس از سرورویم میشوید. فندقها تلویزیون را میکوبند و آبشار آینه پوستم را اتفاق میافتد. جنگ قلقلکنان به آسمان مینوشد و عطش تختخواب آخرت را میجوشد. چه کسی عنکبوت را سس تارتار فرستاد؟ به آغوش کمد میزایم و روح برس در جامدادی به هوش میغلتد. راهی فیلترنت قرص جوشان را کرم شب میکُشد. شب روز را به حجله میروبد و روز قاتی مورچهها به فنای سگ میگوید. خالیتر از لاک در گور میآرایم و تنگه سر به بیابان برف میبارد. حاشا که دلیل پریز برق به کپسول بمالد و سرنگ هوا را شخصاً حالی کند. قهوه کتاب را سر میبرد و آتش قربانی ستارهها را هم میزند. ویتامینها هجمهی خیبر را میشنگند و شنگول بزها را طویله به طویله قند میرباید. زندگی برای زرتشت سوسمار میکاهد و قبرستان عدالت کاهگلی را قی میکند. ارزش قیمت به بلای حکومت سرزنش میشود و قیچی ماشین ظرفشویی را شباهنگ نی میزند. شب ملخ فرار را میتازاند و تختخواب فریب جاسوییچی را انگولک میکند. من هذیان را جرعهجرعه تب میکنم و فردا را در مطبخ عطر هوار میدهم.


دیدگاه خود را بنویسید