عقربه‌ها شرحه‌شرحه می‌نامند و روزی عنکبوت در ویولن می‌ترکد. کسی لاک ناخنش را سوراخ کلید می‌کند و اینترنت کلاه شعبده‌باز را می‌خرامد. سکوت جیرجیرک‌ها به قیام مسلحانه می‌شرمد و چشم‌های کلاغ عدالت آسمان را می‌درد. دردفروش پایش را در دستکش می‌غلتاند و مرواریدهای صورتی آتش جهنم را شایعه می‌کنند. قرص استامینوفن سندرم پای بی‌قرار دارد و ملوکانه شیهه سر می‌دهد. دیوار عزمش را برای شیادی شکار می‌رود و مومیایی قناری آوازش را به زندان می‌نالد.

کسی نیست، بیا درختان را از شادی بیفزاییم و قلم را در نمکدان بخشکانیم. کاش ستاره دردش را بخور بدهد و سفینه راهش را در دریا به نیش بکشد. شاید شبی آفتابی سحر را بچلاند و غبار اسارت به نفع پر پرنده شاباش کند. هیچ برگی آرزوی آینه را نمی‌کوبد و هیچ روزنه‌ای امید را چکاچک نمی‌فشرد. فشارسنج روی پنبه را سیاه می‌کند و شانه سر از غار حرا شبیخون می‌زند. برای او هیچ اشتباهی بند نمی‌اندازد و هیچ سوسویی موچین را سشوار نمی‌بلعد. گریزی از یأس یاس را در آغوش می‌نشیند و پیوسته ماهواره را سوی تشک چال می‌کند. چهره‌ی ترد باران اسارت غم را طرد می‌پوشد و یخ بی‌شعوری شایعات را به حسرت می‌نوازد.