زن دواندوان پیچید توی کوچهی باریک. بنبست بود. گیر افتاده بود. مأمور پشت سرش آمد. لولهی تفنگ را به سمتش گرفت. نزدیکتر که شد، شناختش. سالها طول کشیده بود تا از شر وحید خلاص شود.
زن دستهایش را بالا برد: «خواهش میکنم این کارو نکن. بالاخره یه زمانی زنوشوهر بودیم.»
وحید قهقهه زد: «اتفاقاً میخوام زجرکشت کنم. چطوره از زانوهات شروع کنم؟ راست یا چپ؟ انتخاب با تو.»
صدای شلیک گلوله در فضا پیچید. لبخند وحید ماسید. نگاهش روی زن خیره ماند.


دیدگاه خود را بنویسید