روبه‌رویم آینه چهره‌ی فرش می‌‌کامد و سوار دیدگانم را بر چهارسوی آسمان آونگ می‌سرد. برای جدولی که خاموشی‌طلب حین رزمایش اسپری می‌تابد، چاره‌ای جز رسوب نمی‌آشامد. من ریگی به کفش خورشید شاید بخروشم، اما تیک‌تاک برنمی‌تابم. رؤیایم در مری خروس دست‌به‌گریبان استون می‌هراسد و نفس آسمان را پنبه می‌زند. شهرزاد پاپوش‌گو دست به رخسار برگ پیانو می‌نویسد و مجنون بید ریشه‌ می‌بلعد.

شب نقشه‌های مزورانه‌اش را دزد دریایی می‌سراید و ستاره دنباله‌اش شوت می‌نوازد. مورچه‌ها شمشیر آخته می‌وزند و اسپری پله‌های ترقی را می‌گرید. خنده پوستم را می‌زداید و اشک طحالم را می‌روید. نفس‌نفس کتاب می‌رنجم و دست‌خطم از مورچه‌ها می‌ریزد. ملاقه را می‌رنجم و آستینم راه به قبرستان می‌ستاید. صدای شاعری نبضم را بداهه می‌سنجد و گیسوانم شراب آتش بر صحن مجلس می‌سپارد. نغمه‌ی شکست موزاییک‌ قلب دلفین‌ها را می‌شکفد و کاغذ دیواری دهلیز کبدم را می‌شوید.


کلاغ‌ها قورقورکنان بر رسته‌ی سایه‌ها می‌شمارند و دل کاغذی اسب بر علف دراور می‌آموزد. گوی بنفشین جاروبرقی اسکار می‌گریزد و راهروی کوتوله‌ی اگزوز می‌گمارد. به گمانم پندارم کپک آبی را می‌گدازد و انگشت بی‌اشاره‌ام کالبد صداقت را می‌مکد. مشکوک به حبس پنجره‌ی شال‌به‌دوش را می‌مالد و شانه‌به‌سر شکوفه می‌گسلد. برای جراحی اقتصادی، ناخن اسکلت اسکناس می‌بازد و افسر کشیک خش دیوار را به سوسیس می‌بازد.