میگفت نوشتن روی کاغذ کار آماتورهاست؛ نویسندهی واقعی در ذهنش مینویسد. سالها به همین روش نوشت و هر روز سرش بیشتر باد کرد.
یک روز توپ پسربچهای از روی دیوار به حیاط خانهاش افتاد. در را باز کرد و پسرک وارد شد.
همینکه چشمش به سر نویسنده افتاد، زیرلب گفت: «متنفرم از بادکنک!». سوزنی از جیبش درآورد و در سر او فرو کرد. بادِ سر نویسنده خالی شد و کلمات بیشماری روی زمین ریختند.
پسرک هرچه گشت، توپش را پیدا نکرد.


دیدگاه خود را بنویسید