یک هفتهای میشد که اعتصاب غذا کرده بود. آنقدر ضعیف شده بود که حتی نمیتوانست روی پاهایش بایستد. بااینحال، حاضر نبود اعتصابش را بشکند.
رئیس زندان وارد سلول شد. زندانی را ورانداز کرد و دستهایش را بالا برد: «باشه، تو بردی. خواستههاتو قبول میکنم. حالا بیا یه چیزی بخور.» لبخند کمرنگی بر چهرهی زندانی نقش بست. با ولع شروع به خوردن کرد.
معاون وارد دفتر رئیس شد و روزنامه را جلویش گذاشت. رئیس با صدای بلند شروع به خواندن کرد: زندانی سیاسی معروف پس از شکستن اعتصاب غذا درگذشت.
«انگار رفیقمون زیادی خورده.»
معاون ریزریز خندید و بطری سیاه را روی میز گذاشت: «بذارینش یه جای امن. شاید دوباره لازمممون بشه.»


دیدگاه خود را بنویسید