فقط دل‌نوشته می‌نوشت؛ متن‌های احساسی پرسوزوگدازی که جز دخترمدرسه‌ای‌ها کسی رغبت نمی‌کرد بخواندشان.

یک روز هنگام نوشتن، ناگهان قفسه‌ی سینه‌اش سنگین شد. نفسش به شماره افتاد و حس کرد چیزی قلبش را فشار می‌دهد. او را به بیمارستان رساندند.

دکتر بادقت نوار قلب را بررسی کرد. بعد عینکش را برداشت و گفت: «نمی‌خوام نگرانتون کنم، ولی باید قلبتون رو دقیق‌تر بررسی کنیم.»

صبح روز بعد عملش کردند. وقتی به هوش آمد، دکتر کنار تختش ایستاده بود: «متأسفانه اون‌قدر دل‌نوشته توی قلبتون جمع شده که کلش‌و پر کرده. باید هرچه زودتر یه قلب پیدا کنیم.»

پیش از اینکه قلب جدیدی پیدا شود، نویسنده درگذشت. پس از مرگش، قلبش را به موزه‌ی یادبود نویسندگان اهدا کردند.
تنها بازدیدکنندگان این موزه، دخترمدرسه‌ای‌ها بودند.