بیمار اول در زد و وارد شد. روان‌پزشک با دقت حرف‌هایش را شنید و نسخه را به دستش داد: «دو تا شعر برات نوشتم. اولی رو صبح، بعد از بیدار شدن، می‌خونی و دومی رو شب، قبل از خواب.» بیمار بعدی وارد شد. روان‌پزشک پرسید: «تو این یه ماهی که تو آسایشگاه بودی، حالت بهتر شده؟»
بیمار سرش را تکان داد: «بله. احساس خیلی بهتری دارم، فقط شبا دیر خوابم می‌بره.»
روان‌پزشک عینکش را جابه‌جا کرد و گفت: «با من بیا. یه رمان بهت می‌دم که شبا قبل از خواب بخونی تا راحت‌تر بخوابی.»
در باز شد. پرستار به سمتشان رفت: «باز که شما اینجایین.»
روپوش را از تن مرد بیرون آورد. لحظه‌ای مکث کرد و زیرلب گفت‌: «نسخه‌هات از نسخه‌های دکتر آسایشگاه بیشتر طرفدار داره، آقای نویسنده.»