یدالله رؤیایی می‌گفت: «به نوبل اهمیتی نمی‌دهم. از داوری شدن بیزارم.» من هم همین‌طور، رؤیایی جان. اصلاً چه کسی از داوری شدن نمی‌هراسد، خاصه در زمانه‌ای که قضاوت نه بر پایه‌ی سنجه‌ها که وابسته‌ی رابطه‌هاست.

اما برای ما مسئله کمی متفاوت است. رؤیایی حق انتخاب داشت که نوبل را مهم بداند یا نه. که برای به دست آوردنش تلاش کند یا نه. اما ما چطور؟ ما که حتا از رؤیا داشتن هم منع شده‌ایم و این بی‌رؤیایی دردناک است. درد ما فقط نرسیدن نیست؛ ناتوانی از پنداره‌ی رسیدن است. من هرچقدر می‌کوشم نمی‌توانم تصور کنم گرفتن جایزه‌ی نوبل، شهرت جهانی و چاپ شدن آثارم در کشورهای مختلف چه حسی می‌تواند داشته باشد. اینجا، این سر دنیا، چنین چیزهایی متصور نیست. آن‌قدر از جهانیان فاصله گرفته‌ایم که رویدادهایی که برای دیگر مردمان بااهمیت است، برای ما پشیزی نمی‌ارزد. نه جام جهانی هیجان عموم برمی‌انگیزد و نه نوبل ادبی اشتیاقی در نویسندگان شعله‌ور می‌کند.

به‌قدری سایه‌ی جنگ، تحریم، بی‌پولی، گرسنگی، مرگ و نیستی بر سرمان گسترده شده که قدرت خیال‌پردازی نداریم. آدمی که درگیر بقاست، جاه‌طلبی را کنار می‌گذارد و اتفاقی ممکن، اما نامعمول را کاملاً غیرممکن می‌پندارد.

 با این همه، عجیب است که در همین وادی بی‌رؤیایی باز هم به نوشتن ادامه می‌دهیم. انگار که نوشتن پیوندگاه باریک میان ما و زندگی است. رشته‌ای که هر روز نازک‌تر می‌شود، اما هنوز پاره نشده است. شاید چاره‌ی کار همین باشد که بر قطر این طناب بیفزایم؛ آن هم با بیشتر نوشتن. و شاید روزی برسد که توان رؤیاپردازی‌ام را پس بگیرم. روزی که خودم انتخاب کنم نوبل هدفم باشد یا نه.