معتقد بود رمانش در نخاعش قرار دارد و به آن دسترسی ندارد، وگرنه تا به حال شهرت جهانی پیدا کرده بود. آنقدر این ادعا را تکرار کرد که دیوانهاش خواندند. آمبولانس در راه تیمارستان تصادف کرد. وقتی در بیمارستان به هوش آمد، فهمید نمیتواند پاهایش را تکان دهد و باید تحت عمل جراحی قرار بگیرد.
جراح، هنگام عمل، از کانال نخاعی چند کاغذ بیرون کشید. نتوانست در برابر خواندن مقاومت کند. هرچه پیشتر رفت، داستان پرکششتر شد. به صفحهی آخر رسید. پس بقیهی داستان کجا بود؟
دوباره نخاع را بررسی کرد. یک صفحهی مچالهشده، بدجایی گیر کرده بود. اگر سعی میکرد خارجش کند، ممکن بود بیمار برای همیشه فلج شود. از سوی دیگر، با یک شاهکار ادبی روبهرو بود. چه کار باید میکرد؟ بیمار را نجات میداد یا شاهکار را؟
مرد داشت در حیاط تیمارستان قدم میزد. پرستاری به سمتش آمد: «یه کتاب جدید برات آوردم. خیلی پرفروش شده. حتماً خوشت میآد.» مرد شروع به ورق زدن کتاب کرد. جملهها برایش آشنا بودند. روی جلد کتاب نوشته شده بود:
«نویسنده: دکتر...»


دیدگاه خود را بنویسید