مرد در میان فریادهای خشمگین مردم در جایگاه قرار گرفت. قاضی چکشش را روی میز کوبید: «همه سکوت رو رعایت کنن.»
قاضی رو به متهم گفت: «درباره‌ی اتهام واردشده چه دفاعی دارید؟»
مرد جواب داد: «بیگناه آقای قاضی.»
قاضی: «اما شما ده نفر رو به قتل رسوندین.»
مرد که کلافه شده بود، جواب داد: «اما آقای قاضی اونا واقعی نبودن. من کسی رو نکشتم.»
قاضی اخم کرد: «ما یه شاهد داریم. آخرین کسی که می‌خواستین اونو بکشین، اما موفق نشدین. شاهد در جایگاه قرار بگیره.»
درهای دادگاه باز شد‌. زن به سمت جایگاه رفت. سرش را که بالا آورد، مرد دندان‌هایش را روی هم فشرد. شخصیت اصلی آخرین کتابش بود؛ همان که در آخرین لحظه از کشتنش صرف‌ِنظر کرده بود.