روی اسم کتاب کلیک کرد. کتاب فوراً روی تراشه‌ی مغزی‌اش آپلود شد.‌ در کسری از ثانیه، مطالب کتاب در ذهنش جا گرفت. باتعجب به مادرش گفت: «مامان، هزار سال پیش مردم کتاب می‌خوندن. باورت می‌شه؟ کتاب‌و می‌گرفتن دستشون و ورق می‌زدن. یعنی...»
مادر هراسان به سمتش آمد: «باز رفتی سراغ کتابای ممنوعه؟ مثل اینکه خیلی دلت می‌خواد صد سال بعدی رو تو زندان خورشیدی بگذرونی؟ تا کسی نفهمیده، پاکش کن.»
سرش را پایین انداخت. پیش از اینکه کتاب را پاک کند، چشم‌هایش را بست. کتابی در دستش بود. با ورق زدن کتاب، عطر خوشی در فضا پیچید؛ رایحه‌ای که تا به حال استشمام نکرده بود.