این یک داستان است، شاید هم نباشد. می‌تواند تلاش‌های مذبوحانه‌ی نویسنده‌ای باشد که در نوشتن رمان موفق نبوده و اکنون می‌خواهد شانسش را در آفرینش داستان کوتاه یا فراداستان بیازماید. دارد فکر می‌کند که درباره‌ی چه بنویسد که دستی شانه‌اش را لمس می‌کند.این یک داستان است، شاید هم نباشد. می‌تواند تلاش‌های مذبوحانه‌ی نویسنده‌ای باشد که در نوشتن رمان موفق نبوده و اکنون می‌خواهد شانسش را در آفرینش داستان کوتاه یا فراداستان بیازماید. دارد فکر می‌کند که درباره‌ی چه بنویسد که دستی شانه‌اش را لمس می‌کند. با این‌که نویسنده به وجود ارواح خبیثه و اجنه اعتقاد ندارد، از جا می‌پرد و چنان جیغ بنفشی می‌کشد که هفت همسایه آن‌طرف‌تر هم صدایش را می‌شنوند. ناشناس می‌خندد؛ یعنی سعی می‌کند بخندد، اما آن‌قدر به صورتش بوتاکس تزریق کرده که خنده‌اش بیش‌تر شبیه ادا درآوردن میمون است. نویسنده تته‌پته‌کنان می‌پرسد: «تو کی هستی؟»

ناشناس دستی به موهای بلندش می‌کشد و می‌گوید: «من دختر زیبا هستم. شخصیت اصلی داستانتم دیگه. چقدر تو خنگی. اصلاً با این بهره‌ی هوشی چه جوری نویسنده شدی؟» صورت نویسنده قرمز می‌شود: «حالا از من چی می‌خوای؟» دختر زیبا شروع به قدم زدن در اتاق می‌کند: «چه خونه‌ی کوچیک زشتی داری. کتابات فروش نمی‌رن؟ می‌خوای من کمکت کنم.» نویسنده که دیشب دل‌پیچه داشته و خوب هم نخوابیده است، براق می‌شود: «نخیر. اونی که به کمک نیاز داره، تویی نه من. یا بگو چی می‌خوای یا از خونه‌م برو بیرون.» دختر دوباره ادای خندیدن درمی‌آورد: «حالا چرا ناراحت می‌شی. باشه. حق با توئه. من یه داستان عاشقانه می‌خوام. می‌خوام عشاق زیادی داشته باشم و بهترینشون‌و انتخاب کنم. آخه می‌دونی من خیلی خوشگلم. بلاگر لوازم آرایشی‌ام هستم. یه ملیون فالوئر دارم. می‌خوای کتابات‌و تو پیجم تبلیغ کنم؟ قول می‌دم همه‌شو بفروشم.» نویسنده بادقت به دختر می‌نگرد. چشم‌های آبی‌اش به زلالی دریاست. بینی‌اش آن‌قدر کوچک است که تقریباً دیده نمی‌شود. نویسنده نمی‌داند دختر زیبا چطور تا حالا خفه نشده، چون بینی‌اش انگار سوراخ ندارد. نویسنده به یاد می‌آورد که از بچگی به خاطر دماغ گنده‌اش ناراحت بود، اما چون می‌دید همه بعد از عمل دماغشان سوت می‌کشد و صدایشان تودماغی می‌شود، از عمل کردن بینی منصرف شد. البته که این حرف‌ها کشک است. درواقع نویسنده به‌قدری جان‌عزیز بود که می‌ترسید زیر بیهوشی بمیرد و ناکام از این دنیا برود. پس به زندگی مسالمت‌آمیز با دماغ گنده‌اش ادامه داد.

نگاه نویسنده روی صورت دختر می‌چرخد. گونه‌های دختر زیبا مثل همستری که فندق در دهانش قایم کرده، برجسته‌اند. نویسند‌ه دسنی به گونه‌های صافش می‌کشد و نگاهش روی لب‌های اردکی دختر زیبا قفل می‌شود. لب‌هایش آن‌قدر بزرگند که کم مانده به بینی‌اش برسند. نویسنده به بررسی ظاهر دختر ادامه می‌دهد. به سینه‌هایش می‌نگرد که هر کدام به اندازه‌ی یک توپ فوتبال بزرگ است؛ شک ندارد که سینه‌های دختر پروتزی‌اند. نویسنده به یاد سینه‌های خودش می‌افتد که در برابر سینه‌های دختر شبیه دو جوش کوچکند. دختر زیبا که بی‌حوصله شده، کمرش را صاف می‌کند و پستان‌هایش برجسته‌تر می‌شوند. نگاه نویسنده پایین‌تر می‌آید. کمر دختر به‌قدری باریک است که اگر دست‌هایت را دو طرف کمرش بگذاری، به هم می‌رسند. در عوض، باسنش خیلی خیلی بزرگ است، شبیه آنچه باسن برزیلی می‌خوانندش. نویسنده به اندام ساعت شنی زن خیره می‌ماند؛ آیا در باسنش هم پروتز گذاشته است؟

دختر زیبا به نویسنده نزدیک‌تر می‌شود: «چرا اینجوری بهم نگاه می‌کنی؟ خوشگل ندیدی تا حالا؟ نکنه توام آره. بهت بگم‌ها من ازوناش نیستم.» نویسنده نمی‌داند چه بگوید. چه بر سر معیارهای زیبایی آمده؟ دختری که روبه‌رویش ایستاده بیش‌تر شبیه آدم‌فضایی‌ها یا جادوگرهاست. چطور می‌تواند برای این بلوند احمق متکبر مجنونی پیدا کند. در عجب است که مردها از چه چیز او خوششان می‌آید. اما از آنجا که خودش مرد نیست و رابطه‌ی عاشقانه‌ی چندانی هم نداشته است، این سؤال را کنار می‌گذارد. بالاخره از قدیم گفته‌اند علف باید به دهان بزی شیرین بیاید. سرانجام برای این منظور بزی خواهد یافت.

نویسنده می‌گوید: «مگه نمی‌گی یه ملیون فالوئر داری که برات جون می‌دن. خب از بین همونا یکی که بیشتر به دلت می‌شینه رو انتخاب کن دیگه.» دختر زیبا نیشخندی تحویل نویسنده می‌دهد: «البته که من خاطرخواه زیاد دارم، ولی من دنبال یه کیس خاصم.»

نویسنده ته مدادش را می‌جود: «کیس خاص؟ چه جور کیسی منظورته؟» دختر زیبا پنجره را می‌گشاید و هوای تازه را وارد ریه‌هایش می‌کند: «من یه پرنس می‌خوام. یه پرنس که وارث پادشاهی باشه.» نویسنده چند بار پلک می‌زند. یعنی درست شنیده؟ تو این دوره‌زمونه من از کجا واسه تو شاهزاده پیدا کنم؟ حتماً می‌خوای سوار اسب سفیدم باشه!

دختر زیبا می‌کوشد اخم کند، اما آن‌قدر بوتاکس زده که پوست مثل آینه‌اش ذره‌ای جابه‌جا نمی‌شود: «ببین خانوم محترم، سعی نکن من‌و مسخره یا منصرف کنی. ناسلامتی نویسنده‌ای. وظیفه‌ته که خواسته‌های شخصیت داستانت‌و برآورده کنی.» نویسنده به فکر فرو می‌رود: «این دختره بیست‌ویک سالشه، اما مث زنای چهل‌ساله به نظر می‌آد. کار درست‌وحسابی‌ام که نداره. خانواده‌شم که چنگی به دل نمی‌زنن. آخه کدوم شاهزاده‌ی احمقی حاضره با این ازدواج کنه؟» موبایلش را روشن می‌کند و از چت‌جی‌پی‌تی می‌خواهد شاهزاده‌های مجرد دنیا را برایش فهرست کند. دختر زیبا می‌گوید: «فقط حواست باشه، من فقط شاهزاده‌ی اروپایی می‌خوام. از بین عربا و چین چانوگیا برام لقمه نگیر.» نویسنده زیرلب می‌گوید: «چه خوش اشتها!» و به گفت‌وگویش با چت‌جی‌پی‌تی ادامه می‌دهد.

نویسنده سرش را به علامت نفی تکان می‌دهد: «با این شرطایی که گذاشتی، فقط یه نفر هست، اونم شاهزاده کریستینه که بیست سالشه و ولیعهد دانمارکه. تازه گزارش‌هایی درباره‌ی روابط عاطفیش منتشر شده. اگه برات مهم نیست، گزینه‌ی خوبیه.» دختر زیبا فریاد می‌کشد: «البته که برام مهمه. تو چه جور نویسنده‌ای هستی؟ می‌خوای من‌و بدبخت کنی؟ دوست داری این مرتیکه‌ی دانمارکی بهم خیانت کنه و با یه بچه مجبور بشم ازش طلاق بگیرم؟» نویسنده آهی می‌کشد: «باشه. باشه. آروم باش. هنوز که اتفاقی نیفتاده. بذار دوباره از خنگ جی پی تی بپرسم. آهان! یه مورد دیگه‌ام هست. جوزف ونزل 31 ساله، وارث تاج‌وتخت لیختن‌اشتاین.» چشم‌های دختر زیبا گشاد می‌شود: «چی‌چی اشتاین؟ می‌خوای من‌و بفرستی ناکجاآباد که از شرم خلاص شی. نمی‌گی تو یه کشوری که هیچ‌کس اسمش‌و تا حالا نشنیده، چی به سر من می‌آد؟»

دختر زیبا شروع می‌کند به فریاد زدن و گریستن. میز نویسنده را به هم می‌ریزد. یادداشت‌هایش را پاره می‌کند و هرچه دم دستش است به سمت نویسنده پرتاب می‌کند. نویسنده پشت مبل پناه می‌گیرد. دختر زیبا به ساعت نگاه می‌کند: «وقت خوابمه. اگه دیر بخوابم، پوستم چروک می‌شه. توام تا فردا وقت داری، یه کیس مناسب برام پیدا کنی، وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.» بعد مژه‌هایش را از چشم‌هایش جدا می‌کند. لنزهایش را درمی‌آورد. کلاه‌گیسش را به‌زور از سرش جدا می‌کند. یک من کرم پودر را از صورتش می‌شوید و در آخرین مرحله، باسن جنیفری‌اش را می‌کَند. نویسنده از پشت مبل او را زیر نظر دارد. وقتی دختر زیبا به سمت نویسنده برمی‌گردد، نویسنده با دیدن چهره‌اش جیغ می‌کشد و با اینکه اصلاً تأکید می‌کنم به‌هیچ‌وجه به اجنه و این‌جور خرافات اعتقاد ندارد، سه بار بسم‌الله می‌گوید و به سمت دختر زیبا فوت می‌کند. دختر زیبا ناپدید می‌شود.