بالای پلکان تاریک ایستاد. تا چشم کار میکرد، پله بود. معلوم نبود به کجا ختم میشود. میترسید؟ البته، اما چارهای نداشت. اشک میریخت و از پلهها پایین میرفت. سرانجام دری نمایان شد. در را گشود. کسی دستش را گرفت. گریهاش شدیدتر شد. نور همهجا پخش شد.
پایین پلکان ایستاد. معلوم نبود پلکان به کجا ختم میشود. میترسید؟ البته، اما چارهای نداشت. افتانوخیزان از پلهها بالا رفت. دری مقابلش نمایان شد. چشمهایش را بست و در را گشود. نور همهجا را فراگرفت. به خودش نگریست؛ او هم جزئی از نور بود.


دیدگاه خود را بنویسید