شما یک قاتل سریالی هستید که دارید از دست پلیس فرار می‌کنید. تا به حال نه دختر را کشته‌اید و هیچ ردی از خودتان به جا نگذاشته‌اید؛ بالاخره همیشه از دیگران باهوش‌تر بوده‌اید. پدرتان یک الکلی تمام‌عیار بود که وقتی به خانه می‌آمد، عربده می‌کشید و شما را به باد کتک می‌گرفت. سعی می‌کردید جلویش ظاهر نشوید، اما یک خانه‌ی شصت متری مگر چقدر جا برای پنهان شدن داشت؟ مادرتان هم فقط تماشاگر بود. گوشه‌ای می‌ایستاد و گریه می‌کرد. درست است که حریف پدرتان نمی‌شد، اما زبان هم نداشت؟ نمی‌توانست اعتراض کند یا از کسی کمک بگیرد؟ مگر وظیفه‌ی یک مادر محافظت از فرزندش نیست؟ بذر نفرت از زن‌ها از همین‌جا در دلتان کاشته شد. هر قطره‌ی اشک مادرتان این نهال را بیشتر آبیاری می‌کرد.

پانزده‌ساله بودید که پدرتان دیگر به خانه نیامد. هیچ‌وقت هم نفهمیدید چه بلایی سرش آمد. از اینکه دیگر کسی نبود آزارتان بدهد، خوشحال بودید اما حالا دغدغه‌ی بزرگ‌تری داشتید؛ بی‌پول بودید. مادرتان در خانه‌های دیگران کار می‌کرد، اما پولی که می‌گرفت، کافی نبود. شما در درس ریاضی خیلی قوی بودید، برعکس بچه‌های دیگر. پس از آن‌ها پول می‌گرفتید و بهشان درس می‌دادید. گاهی هم در عوض حل کردن تمرین‌ها یا تقلب رساندن پول بیشتری به جیب می‌زدید. در هجده‌سالگی، با رتبه‌ی عالی در رشته‌ی ریاضی پذیرفته شدید. مادرتان به سرطان مبتلا شده بود و دیگر نمی‌توانست سر کار برود. شما به‌عنوان گارسون در رستورانی مشغول به کار شدید. سخت کار می‌کردید و درس می‌خواندید، اما وقتی به خانه می‌رسیدید، ناله‌های مادرتان اجازه نهمی‌داد استراحت کنید. اصلاً دلتان به حالش نمی‌سوخت. پس تصمیمتان را گرفتید. بالش را روی صورتش گذاشتید و کارش را تمام کردید. به هر حال دیر یا زود می‌مرد. شما فقط کمکش کردید؛ بنابراین آن را در فهرست قتل‌هایتان نمی‌آورید.

به محض اینکه فارغ‌التحصیل شدید، در یک دبیرستان کار پیدا کردید. ارتباط خوبی با بچه‌ها داشتید و تلاش می‌کردید به آن‌ها نزدیک شوید. این تجربه بهتان کمک کرد تا در به دام انداختن طعمه‌ها بهتر عمل کنید. ظاهر موجه و مهربانی داشتید که باعث می‌شد آدم‌ها بهتان اعتماد کنند. چند روزی پارکی را تحت‌نظر می‌گرفتید و اگر شرایط مناسب بود، وارد عمل می‌شدید. دختر‌فراری‌ها را از صد فرسخی تشخیص می‌دادید و سر راهشان قرار می‌گرفتید. معمولاً دختر خسته و مستأصل خودش کنارتان می‌نشست. سرتان را از روی کتابتان بالا می‌آوردید. لبخند دلگرم‌کننده‌ای می‌زدید. بعد هم از زیبایی دختر و گرگ‌هایی که در کمینش هستند، سخن می‌گفتید. دخترها هم که انگار منتظر ناجی بودند، تسلیم می‌شدند و به خانه‌تان می‌آمدند. همسایه‌ها؟ نه آن‌ها هیچ شکی به شما نداشتند. شما یک معلم دلسوز بودید و شاگرد خصوصی هم قبول می‌کردید، پس آمدورفت دخترها به خانه‌تان طبیعی بود.

اصلاً عجله نمی‌کردید. پیتزا سفارش می‌دادید. دختر را نصیحت می‌کردید به خانه‌اش برگردد و وقتی دختر آرام می‌شد، نوشیدنی جادویی‌تان را به او می‌دادید. چند قرص دیازپام را داخل نوشیدنی حل می‌کردید. آن را به دختر می‌دادید تا بنوشد و خواب آرامی داشته باشد. وقتی دختر بیهوش می‌شد، دستکش‌هایتان را می‌پوشیدید. انگشت‌هایتان را دور گردنش قفل می‌کردید و آن‌قدر فشار می‌دادید تا دیگر نفس نکشد. شما خوب می‌دانستید که این‌ دخترها شایسته‌ی زندگی نیستند. آن‌ها مثل مادرتان بودند. یا کودکی بی‌پدر به جامعه تحویل می‌دادند یا بچه‌ای که پدرش مثل پدرتان بود؛ در هر دو صورت آن کودک زجر می‌کشید. شما درواقع داشتید از فاجعه‌های بعدی پیشگیری می‌کردید. این مأموریت مقدس شما در زندگی بود.

وقتی مطمئن می‌شدید دختر نفس نمی‌کشد، چاقویی برمی‌داشتید و روی گونه‌اش ستاره‌ای حک می‌کردید. این امضای شما بود. برای همین، روزنامه‌ها بهتان لقب «قاتل ستاره‌ای» داده بودند. همه‌جا حرف از شما بود، اما شما مراقب بودید تا هیچ سرنخی از خودتان به جا نگذارید. همیشه دستکش به دست داشتید، اهل تجاوز هم نبودید، پس دی‌ان‌ایی هم در کار نبود. کار برای پلیس سخت شده بود و شما بابت کار بی‌نقصتان به خودتان افتخار می‌کردید. دخترهای ریزنقش و کوتاه‌قد را انتخاب می‌کردید تا راحت بتوانید از شرشان خلاص شوید. چمدان بزرگی داشتید که جسد دختر را در آن می‌گذاشتید. اگر هم همسایه‌ای شما را می‌دید، می‌گفتید برای کتابخانه‌ی بچه‌های فقیر کتاب می‌برید. همسایه‌ها شما را معلمی مسئول و انسانی بزرگ‌منش می‌دانستند و برایتان دعا می‌کردند.

می‌رفتید و در حاشیه‌ی شهر، در محل جمع‌آوری زباله‌ها، جسد را رها می‌کردید. می‌دانستید کسی به‌طور جدی پی دخترهای فراری را نمی‌گیرد.

شما هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کردید، پس چطور این بار گول خوردید؟ چند ساعت پیش، مثل همیشه دختری را به خانه می‌آورید. کم‌سن‌وسال است و حسابی می‌ترسد. کمی آرامش می‌کنید، به آشپزخانه می‌ذوید و دمنوش شفابخشتان را آماده می‌کنید. وقتی به اتاق برمی‌گردید، دختر تفنگی را به سمتتان نشانه می‌رود. دختر می‌گوید: «فکر می‌کردی خیلی زرنگی، ولی پلیس از تو زرنگ‌تره.» گیج می‌شوید. یعنی دختر پلیس است؟ چطور نفهمیدید؟ چهره‌ی بچگانه‌ی دختر فریبتان داده بود. اما پلیس چطور شناسایی‌تان کرده است؟ چند قدم عقب می‌روید. آن‌ها هیچ مدرکی ندارند، پس دلیلی برای ترسیدن نیست: «منظورتون‌و نمی‌فهمم. من هیچ کار اشتباه و غیرقانونی‌ای نکردم. فقط قصدم کمکه.»

دختر تفنگش را تکان می‌دهد: «بازیگر خوبی هستی، ولی... نسیم‌و یادته؟» رنگ از رویتان می‌پرد: «نسیم زنده‌ست؟» دختر قهقهه می‌زند: «الان داری اعتراف می‌کنی؟ نه مرده، ولی چند تار موی تو رو رو لباسش پیدا کردیم. ریزش مو داری، نه؟» ناخودآگاه دستی به موهایتان می‌کشید. به چند تار مویی که در دستتان جا مانده، خیره می‌شوید. لیوان نوشیدنی را به سمت دختر پرتاب می‌کنید و می‌گریزید. دختر فرمان ایست می‌دهد و به سمتتان شلیک می‌کند. گلوله به شانه‌ی راستتان اصابت می‌کند، اما به دویدن ادامه می‌دهید. چند خیابان را پشت سر می‌گذارید. به کوچه‌ای وارد می‌شوید؛ بن‌بست است. در یکی از خانه‌ها را می‌زنید. زنی در را می‌گشاید. درحالی‌که دستتان را به شانه‌تان گرفته‌اید، می‌گویید: «خانوم، تو رو خدا کمکم کنین. شوهرم دنبالمه و می‌خواد من‌و بکشه. بذارید بیام تو.» زن عقب می‌رود و شما می‌روید تو. زن می‌گوید: «نگران نباشین. الان به پلیس و اورژانس زنگ می‌زنم.» زن احمق دارد دستی‌دستی شما را لو می‌دهد. چاقویتان را از توی جورابتان درمی‌آورید و به سمت زن می‌گیرید: «لازم نیست هیچ کاری بکنی. فقط پشت‌بوم‌و نشونم بده.» زن ترسیده است، به سمت راه‌پله می‌رود. شما دنبالش می‌کنید که ضربه‌ای از پشت به سرتان می‌خورد. چشم‌هایتان سیاهی می‌رود و روی زمین می‌افتید.

                                                                                                  میترا جاجرمی