داستانک
پس از اعتصاب | داستانک
/post-385یک هفتهای میشد که اعتصاب غذا کرده بود. آنقدر ضعیف شده بود که حتی نمیتوانست روی پاهایش بایستد. بااینحال، حاضر نبود اعتصابش را بشکند...
تورم ادبی | داستانک
/post-383میگفت نوشتن روی کاغذ کار آماتورهاست؛ نویسندهی واقعی در ذهنش مینویسد. سالها به همین روش نوشت و هر روز سرش بیشتر باد کرد...
داستانک شمارهی ۴۵ | فریبنده
/post-381کوچک بود. آنقدر که در مشتش جا میشد. خوب وراندازش کرد. فریبنده بود...
داستانک شمارهی ۴۴ | راست یا چپ؟
/post-380زن دواندوان پیچید توی کوچهی باریک. بنبست بود. گیر افتاده بود. مأمور پشت سرش آمد. لولهی تفنگ را به سمتش گرفت. نزدیکتر که شد،
داستانک شمارهی ۴۳ | دستِ پُر
/post-377هرچه زندانی لاغرتر بود، زودتر اعدام میشد. چوبهی دار ضعیف بود و تحمل وزن بالا را نداشت.شروع کرد به خوردن...
داستانک شمارهی ۴۲ | واژههای تبعیدی
/post-372هرچه مینوشت، سانسور میشد و مجوز چاپ نمیگرفت؛ ناچار به مهاجرت شد...
داستانک شمارهی ۴۱ | زردنویس
/post-368تمام تلاشش را میکرد تا محتوای سبز تولید کند، اما همگان باور داشتند که زردنویس است...
داستانک شمارهی ۴۰ | کوتاهی
/post-364خانه در تاریکی فرو رفته. پرده را کنار میزنم. باریکهای از نور میافتد روی صورتم. جلوی آینه میایستم...
داستانک شمارهی ۳۹ | بیابهام
/post-363میخواست رمانی بنویسد که همه بفهمند و لذت ببرند. هر پاراگراف را به اطرافیان نشان میداد و آنقدر بازنویسی میکرد تا...
داستانک شمارهی ۳۸ | چهلم
/post-359امروز چهلم بود. چهل روز بی او. حتا یک ساعت هم بدون او نمیگذشت. کارش، رابطهاش و کل زندگیاش به او وابسته بود. چطور این مدت دوام آورده بود؟
