داستانک

داستانک شماره‌ی ۴۳ | دستِ پُر

/post-377

هرچه زندانی لاغرتر بود، زودتر اعدام می‌شد. چوبه‌ی دار ضعیف بود و تحمل وزن بالا را نداشت.شروع کرد به خوردن...


داستانک شماره‌ی ۴۲ | واژه‌های تبعیدی

/post-372

هرچه می‌نوشت، سانسور می‌شد و مجوز چاپ نمی‌گرفت؛ ناچار به مهاجرت شد...


داستانک شماره‌ی ۴۱ | زردنویس

/post-368

تمام تلاشش را می‌کرد تا محتوای سبز تولید کند، اما همگان باور داشتند که زردنویس است...


داستانک شماره‌ی ۴۰ | کوتاهی

/post-364

خانه در تاریکی فرو رفته. پرده را کنار می‌زنم. باریکه‌ای از نور می‌افتد روی صورتم. جلوی آینه می‌ایستم...


داستانک شماره‌ی ۳۹ | بی‌ابهام

/post-363

می‌خواست رمانی بنویسد که همه بفهمند و لذت ببرند. هر پاراگراف را به اطرافیان نشان می‌داد و آن‌قدر بازنویسی می‌کرد تا...


داستانک شماره‌ی ۳۸ | چهلم

/post-359

امروز چهلم بود. چهل روز بی او. حتا یک ساعت هم بدون او نمی‌گذشت. کارش، رابطه‌اش و کل زندگی‌اش به او وابسته بود. چطور این مدت دوام آورده بود؟


داستانک شماره‌ی ۳۵ | مهمان ناخوانده

/post-335

با خنده گفتم: «هفته‌ی دیگه مهمونی دعوت شدم.»
«آخ جون! منم می‌آم.»
«نخیر، تو هیچ جا نمی‌آی. اگه تو بیای، من نمی‌رم.»
«چرا خب؟ قول می‌دم یه گوشه آروم و ساکت بشینم...


داستانک شماره‌ی 34 | یادگار

/post-334

باید نجاتش می‌دادم؛ تنها یادگار مادرم بود. به طرف خانه‌‌ دویدم. پدرم فریاد زد: «برگرد! خونه داره می‌ریزه.» توجهی نکردم. بین آجرها دنبالش می‌گشتم...


داستانک شماره‌ی ۳۳ | حرفه‌ای

/post-328

روزها کلمه‌پلو می‌خورد، شب‌ها ژیگوی واژه. نسخه‌ی رمالش بود برای حرفه‌ای شدن در نویسندگی...


داستانک شماره‌ی ۳۲ | بازی زیرپوستی

/post-325

پسرک گفت: «گیسوانت ستاره‌باران است؛ چشم‌هایت آفتابی. از سرانگشتانت نوازش...»


ارتباط با من

می توانید با من از طریق ایمیل یا دایرکت اینستاگرام در ارتباط باشید.

mitra.jajarmi@yahoo.com