داستانک
داستانک شمارهی ۸ | لبخند مچاله
/post-271قلب روی کاغذ دراز کشیده بود که ناگهان تیری به او اصابت کرد. درد در تمام وجودش پیچید و قطرهقطره خونش چکید...
داستانک شمارهی ۷ | پنجرهی باز
/post-268هر ماه کتاب جدیدی را شروع میکرد؛ چند فصل ابتدایی را مینوشت، اما خیلی زود دلش را میزد و سراغ ایدهی دیگری میرفت...
داستانک شمارهی ۶ | بوسهی راپونزلی
/post-266راپونزل هر روز گیسوان بلندش را از پنجرهی قلعه آویزان میکرد، شاید پسر شجاعی پیدا شود و نجاتش دهد. روزها گذشت، اما هیچ اتفاقی نیفتاد...
داستانک شمارهی ۵ | نمایش پُرفروش
/post-265بیلبوردهایش در تمام شهر دیده میشد. جشن امضای کتابش با حضور چهرههای مشهور، به باشکوهترین شکل ممکن برگزار شد. ناشر برایش سنگ تمام گذاشته بود.
سریال ببینیم یا کتاب ورق بزنیم؟
/post-262بارها شنیدهام که چرا بهجای خواندن کتابهای جنایی یا عاشقانه، فیلم یا سریال نمیبینی؟ میگویند: «از کتاب باید چیزی آموخت، وگرنه خواندنش چه فایدهای دارد؟ میخواهی سرگرم شوی، سریال ببین؛ راحتتر و جذابتر است.»
داستانک شمارهی ۴ | ما خوبیم، ولی تو باور نکن
/post-261ویروس عجیبی در شهر شایع شده بود. فرد مبتلا تب شدیدی میکرد و دچار اسهال و استفراغ میشد، حتی ممکن بود بمیرد. بیماری از طریق عصبانیت منتقل میشد؛ اگر بیمار عصبانی میشد و کسی را لمس میکرد، آن فرد هم مبتلا میشد.رفتهرفته مردم برای پیشگیری از بیماری، سعی میکردند عصبانی نشوند. رنجش و خشم خود را پشت لبخندی ظاهری پنهان میکردند.
داستانک شمارهی ۳ | پسر دوم ژپتو
/post-255چند سال پس از آنکه پینوکیو به پسری واقعی تبدیل شد و سرِ خانه و زندگی خودش رفت، ژپتو دوباره تنها ماند. پس تصمیم گرفت عروسک چوبی دیگری بسازد. همه انتظار داشتند دماغ این عروسک جدید هم بهمحض دروغ گفتن دراز شود، اما پینوکیوی دوم پسر آرام و مؤدبی بود که هرگز دروغ نمیگفت.
داستانک شمارهی ۲ | رودهدراز
/post-252مرد خیلی رودهدراز بود. همه از دستش عاصی بودند. آنقدر به او گفتند «رودهدراز» که مجبور شد نزد پزشک برود. دکتر مقداری از رودهاش را برداشت و رودهاش کوتاه شد. اما دردسر تازهای پیش آمد. حالا همه میگفتند چقدر «زباندراز» است و بدبختانه هیچ دکتری تا امروز راهی برای درمان زباندرازی پیدا نکرده است.
