داستانک
فراری | داستانک
/post-405سیوچهارساله بود و نمیخواست در جنگ کشته شود. دولت اعلام کرده بود همهی...
ققنوس | داستانک
/post-402سالها نوشت، اما کسی نوشتههایش را نپسندید. میگفتند نوشتههایش بیرنگوروست؛ انگار همهچیز...
خانهی رؤیایی | داستانک
/post-400نگاه زن روی دیوارهای نمزده چرخید. ترکهای ریز و درشت دیوارها را خطخطی کرده بودند. مرد دستش را فشار داد...
پالت | داستانک
/post-397هرچه مینوشت، متهم به سیاهنمایی میشد. اما دستبردار نبود تا آنکه پوستش رو به تیرگی گذاشت...
دل نوشت | داستانک
/post-395فقط دلنوشته مینوشت؛ متنهای احساسی پرسوزوگدازی که جز دخترمدرسهایها کسی رغبت نمیکرد بخواندشان. یک روز هنگام نوشتن،...
تراوش | داستانک
/post-392سالها کوشید تا رمانی بنویسد، اما نشد که نشد. یک روز که در حمام بود، احساس کرد داستان بکری از ذهنش...
دربان جهنم | داستانک
/post-391سالها دربان جهنم بود. به تماشای گناهکاران مینشست که گرد آتش مینشستند و از خاطراتشان میگفتند و میخندیدند. هیچوقت...
پس از اعتصاب | داستانک
/post-385یک هفتهای میشد که اعتصاب غذا کرده بود. آنقدر ضعیف شده بود که حتی نمیتوانست روی پاهایش بایستد. بااینحال، حاضر نبود اعتصابش را بشکند...
تورم ادبی | داستانک
/post-383میگفت نوشتن روی کاغذ کار آماتورهاست؛ نویسندهی واقعی در ذهنش مینویسد. سالها به همین روش نوشت و هر روز سرش بیشتر باد کرد...
داستانک شمارهی ۴۵ | فریبنده
/post-381کوچک بود. آنقدر که در مشتش جا میشد. خوب وراندازش کرد. فریبنده بود...
