📗 کتاب سبزپری اثر پرویز دوائی، منتقد فیلم، نویسنده و مترجم ایرانی است. کتابی رؤیاگونه درباره عشق، دلتنگی، وابستگی، مرگ و همه احساسات انسانی.


اولین بار با این کتاب در کارگاه تولید محتوا استاد شاهین کلانتری آشنا شدم و ادامه ای برای یکی از داستان های این مجموعه با عنوان " پیراهن آبی " نوشتم.
جلسه کارگاه باعث شد به خواندن این کتاب ترغیب شوم. بلافاصله پی دی کتاب سبزپری را دانلود کردم و شروع به خواندن کردم. و عجب کتاب متفاوتی بود. کتابی رؤیاگونه که مرز واقعیت و خیال، گذشته و حال، بودت و نبودن، عشق و دلتنگی را در هم می آمیزد و دنیای متفاوتی خلق می کند. دنیایی لطیف که فکر نمی کنم هیچ کدام از شما تا به حال تجربه اش کرده باشید.


توصیفات و تشبیهات در این کتاب بسیار جذاب و نو هستند و شما به طور حتم از خواندن آن ها غرق در لذت خواهید شد.
این کتاب مجموعه ای از داستان های کوتاه است که از زبان راوی اول شخص معصومی بیان می شود که با آب و تاب  قصه را تعریف می کند. مناظر را با جزئیات وصف می کند و تعبیر و تفهای زیبا و جالبی دارد. 

به نظر می رسد این راوی یک کودک یا حداکثر یک نوجوان عاشق باشد که احساساتی بسیار لطیف دارد. زبان شاعرانه راوی با دغدغه های حسی و عاطفی عجین شده و ذهن مخاطب را پر می کند.


📖 پی دی اف این کتاب را می توانید از کانال تلگرامی باشگاه ادبیات دانلود کنید. نسخه epub آن هم در اپلیکیشن طاقچه موجود است. نسخه چاپی را هم می توانید از سایت های فروش کتاب تهیه کنید.


◀️ برش هایی از این کتاب را باهم می خوانیم:


* به این زندگی شادی نگاه می کنم که بازی کنان، سر به هوا، بستنی قیفی به دست در لبخند دخترها و پسرهای جوان، در دود سیگارهای ناشیانه شان، در نگاه  عاشقانه ناشیانه از دو سوی دو فنجان قهوه که بر میز کافه ای بخار می کند از
کنار تو که کنار راه ایستاده ای می گذرد.


* مثل بچه ای بدون چشمداشت، ذوق زده دیدارش هستم. بی سر و پا در رهگذر تلألوی برگ ها وامانده ام. همه قطارها مرا ترک کرده و رفت اند. مقصدی ندارم. به جایی نمی خواهم بروم. خوشبخت هستم.

* راه را غریبه وار پرسیدم. کسی نشانی تو را نداشت. کسی نشانی مرا به تو نداد. راه خانه مرا نمی شناختی. طاقی های شکسته را ندیده بودی. تو چه می‌دانی که غروب های آن همه سال، آن همه سال پیش از پیدایش تو با من چه کرده است.


* اخمت را باز کن. از تو چیزی نمی خواهم. از کنارت می گذرم. با دست پیر گلبرگی از گل های سرخ سرزمینم را لای کتاب تو می گذارم و سحر که بیدار شدی در بسترت عطر گل های باغ شیراز
خواهد پیچید، می دانم.

* من شاداب از مدرسه درآمدم. تمام راه را دویدم، دویدم تا خانه تو، سر تپه ها، تا قلعه های شهر تو دویدم، تا تیله های رنگین ثروتم را به تو نشان بدهم. تا از تو مسئلت کنم که بروم یا سر کوی
تو معتکف شوم.


* دستم را که لب حوض می شستم، در نازکی لحظه های خواب_بیداری لب حوض که دست های آدم هنوز بوی بیدمشک خواب می دهد، چشمم روی گردش آب در حوض می ماند. به یاد شمع تولد تو بودم که عکسش در آن خانه پر گل در چشمان درشت آبی گربه ای تو افتاده بود.


* پوستت خرام رنگ مرمر داشت درانعکاس قصر در آب، و چیزی از نژاد قوها در چشمان تو بود که نمی ترسید، چیزی از جمع کبوتران بر بوته های باران طلایی بهار، چیزی از خواب مخمل چمن پر برگ پاییز، که زیر پاهای بچگی تو، نوجوانی تو، عاشقی های تو بالیده بود.

لینک کانال تلگرام باشگاه ادبیات