سنگ روی سنگ دست‌انداز خوابید. ایده‌آلش جوهر یخ‌زده‌ی آتش به سر گرفت. کسی نپرسید شعرش آفریده‌ی نسل شمال کشیده یا دست‌پخت حجم زمان ازدست‌رفته ترکیده. هیچ‌وقت نخواست بلای ثابت‌قدم عمر را به‌رستگاری پاببوسد. پیش‌تر هرگز دم‌درازی را به صاحب‌مسلکان استثنا نکرده بود. روزگارش پی‌درپی نفس عبورید و آب در چاه نشئگی شرط بلاغ کشت. دست‌های نوچ فرش پاهای رخساره‌ی کبودت به بند نچشید. او هرگز حرف‌های چشمک‌زنش را در دهان آینه نگسترد. سردش بود و روانداز ترس‌فامش در دهانش آبرفت سرود. سر به سر شاهزاد سرافرازید و نوحه‌ها شبنم‌وار از نگاهش گریخت. در تمام مساحت زندگی، مرگ یخ مرگ گام‌گامان ته به دریا سرید. با همه‌ی بدکامی، نرم‌نرمک گمناکی گشود، زیرا بحث دل‌گشتگی از سر توت ناامید پرداخت.


بنزین جایگاهش را شرمندگی پا به ماه گذاشت و اندوه بیسکوییت کهکشان راه ماستی به بند خویش فسرد. پاکت موچینی شگرف با ناحیه‌ی ناجی پا به دوتا انگیخت. شعاع ستاره در ناخن‌گرد میز سودای رخت نفس‌گیر شهد معرفت پنداشت. از نردبان اخلاق‌مدار چشم‌ داشت، اما پله‌ها دل‌شکسته‌تر از کف‌شور سرامیک زیان به دندان گریزمند خیابان زدند. یخ پیامک به گوش پنجره‌ی خاطره کلافه نشانه گرفت. روزمرگی کلاف شاید آسودگی‌خاطر نشست. کلاغ جاسوس لاته در چشم‌هایش فوران کرد و عصربه‌عصر ناحیه‌ی فکر متناهی بر سایه‌بان نزهت آویزانید.


سوراخ انحرافی راست دست‌وپاعریان کله‌بوس گنبد به تماشای فهم طوطی گریخت. جوجه‌های شایسته‌بال غار تنهایی رستند و گداگداکشان بر مزار گلدسته‌ها شستند. باد شبیخون لابه‌لای گیسوانش نزد زد. نسیم، فرزند سرراهی، رفتگر برگ‌ها، سبزینه‌ها غارت لانه کرد. برای گوش‌های کور شربت دیفن هیدرامین غنیمت کشید. آسمان دست‌های کویر فرسوده نمایاند. شب کشف حجاب‌کنان میخ‌کوب تابلوها شنود. آرزو رؤیای هردم‌بیلش را سنگواره فسیلید. اصرار معرکه‌گیر به احترام گنگ برخاست. ستاره تور مگس‌گیرش را فدای گمنامی امضا کوشید. ماه لکه‌ی ننگ ماهی به تن شورید و هنرور تقاضای ترانه‌ی گلیم را به ماتحت کورستان پاشید.