دیرگاهی‌ست که رؤیا نمی‌بینم. هرچه هست، کابوس است و کوشش برای بیداری. خواب‌هایم آشفته است و روحم در تلاطم. آنچه در بیداری انکارش می‌کنم، سر از خوابم درمی‌آورد. انگار که خواب آینه‌ی ترس‌ها، نگرانی‌ها و گم‌گشتگی‌های من است و سرگردانی‌ام را با بی‌رحمی به رویم می‌آورد.


تا دیروقت بیدارم تا شاید بتوانم خواب را فریب دهم و از کابوس بگریزم؛ تلاشی‌ست مذبوحانه که راه به جایی نمی‌برد. فکرآشوبه‌هایم هیولاهایی هستند که پیوسته تعقیبم می‌کنند و راه فرار بر من می‌بندند. خاورمیانه جایی‌ست که رؤیا در آن حرام است؛ سرزمین کابوس‌های دنباله‌دار.