داستانک

شعرشویی | داستانک

/post-440

فقط زیر باران می‌توانست شعر بنویسد. باور داشت...


هیچ‌وقت دیر نیست | داستانک

/post-438

بیست‌وپنج‌ساله که بود می‌گفت نویسنده‌ی درست‌وحسابی قبل از پنجاه سالگی شاهکارش را عرضه می‌کند. بعد از این سن، آدم خرفت می‌شود‌...


پلکان | داستانک

/post-435

بالای پلکان تاریک ایستاد. تا چشم کار می‌کرد، پله بود. معلوم نبود به کجا ختم می‌شود...


کلیک | داستانک

/post-433

روی اسم کتاب کلیک کرد. کتاب فوراً روی تراشه‌ی مغزی‌اش آپلود شد.‌..


آخرین شاهد | داستانک

/post-431

مرد در میان فریادهای خشمگین مردم در جایگاه قرار گرفت. قاضی چکشش را...


دسترسی | داستانک

/post-430

معتقد بود رمانش در نخاعش قرار دارد و به آن دسترسی ندارد، وگرنه تا به حال...


بادبادک | داستانک

/post-427

دخترک گفت: «آرزوی تو چیه؟»
پسرک جواب داد: «آرزو رو اگه بگی که دیگه برآورده‌ نمی‌شه...


دیوار | داستانک

/post-425

پسرک به دست‌های کثیف و کبره‌بسته‌اش چشم دوخت. شستن دست‌ها قدغن بود...


گمشده | داستانک

/post-423

شروع کرد به کنار زدن خاک...


تناسخ | داستانک

/post-420

داستان زندگی‌اش تکراری بود. هر بار متولد می‌شد...


ارتباط با من

می توانید با من از طریق ایمیل یا دایرکت اینستاگرام در ارتباط باشید.

mitra.jajarmi@yahoo.com