داستانک
داستانک شمارهی ۴۰ | کوتاهی
/post-364خانه در تاریکی فرو رفته. پرده را کنار میزنم. باریکهای از نور میافتد روی صورتم. جلوی آینه میایستم...
داستانک شمارهی ۳۹ | بیابهام
/post-363میخواست رمانی بنویسد که همه بفهمند و لذت ببرند. هر پاراگراف را به اطرافیان نشان میداد و آنقدر بازنویسی میکرد تا...
داستانک شمارهی ۳۸ | چهلم
/post-359امروز چهلم بود. چهل روز بی او. حتا یک ساعت هم بدون او نمیگذشت. کارش، رابطهاش و کل زندگیاش به او وابسته بود. چطور این مدت دوام آورده بود؟
داستانک شمارهی ۳۵ | مهمان ناخوانده
/post-335
با خنده گفتم: «هفتهی دیگه مهمونی دعوت شدم.»
«آخ جون! منم میآم.»
«نخیر، تو هیچ جا نمیآی. اگه تو بیای، من نمیرم.»
«چرا خب؟ قول میدم یه گوشه آروم و ساکت بشینم...
داستانک شمارهی 34 | یادگار
/post-334باید نجاتش میدادم؛ تنها یادگار مادرم بود. به طرف خانه دویدم. پدرم فریاد زد: «برگرد! خونه داره میریزه.» توجهی نکردم. بین آجرها دنبالش میگشتم...
داستانک شمارهی ۳۳ | حرفهای
/post-328روزها کلمهپلو میخورد، شبها ژیگوی واژه. نسخهی رمالش بود برای حرفهای شدن در نویسندگی...
داستانک شمارهی ۳۲ | بازی زیرپوستی
/post-325پسرک گفت: «گیسوانت ستارهباران است؛ چشمهایت آفتابی. از سرانگشتانت نوازش...»
داستانک شمارهی ۳۱ | دوقلوها
/post-323
دوقلو بودند؛ دوقلوهای بههمچسبیده.
همیشه دست در دست هم بودند، با هم حرف میزدند، با هم میخندیدند، با هم میگریستند. حتی با هم و زیر یک سقف کار میکردند...
داستانک شمارهی ۳۰ | اولین فرمان
/post-322رئیسجمهور جدید از مادرش دل خوشی نداشت. اولین فرمانش ممنوعیت...
داستانک شمارهی ۲۹ | شورخند
/post-320
مرد گفت: «اگه یه روز یه زن دیگه بگیرم، چی کار میکنی؟»
دریا لبخند زد: «تو این کارو نمیکنی...
