داستانک
نسخه | داستانک
/post-415بیمار اول در زد و وارد شد. روانپزشک با دقت حرفهایش را شنید و نسخه را به دستش داد: «دو تا شعر برات نوشتم. اولی رو صبح...
زبان مادری | داستانک
/post-409میگفت: «زبان مادری یعنی چه؟ این مردان بودند که با کوشش و رنج بسیار زبان...
فراری | داستانک
/post-405سیوچهارساله بود و نمیخواست در جنگ کشته شود. دولت اعلام کرده بود همهی...
ققنوس | داستانک
/post-402سالها نوشت، اما کسی نوشتههایش را نپسندید. میگفتند نوشتههایش بیرنگوروست؛ انگار همهچیز...
خانهی رؤیایی | داستانک
/post-400نگاه زن روی دیوارهای نمزده چرخید. ترکهای ریز و درشت دیوارها را خطخطی کرده بودند. مرد دستش را فشار داد...
پالت | داستانک
/post-397هرچه مینوشت، متهم به سیاهنمایی میشد. اما دستبردار نبود تا آنکه پوستش رو به تیرگی گذاشت...
دل نوشت | داستانک
/post-395فقط دلنوشته مینوشت؛ متنهای احساسی پرسوزوگدازی که جز دخترمدرسهایها کسی رغبت نمیکرد بخواندشان. یک روز هنگام نوشتن،...
تراوش | داستانک
/post-392سالها کوشید تا رمانی بنویسد، اما نشد که نشد. یک روز که در حمام بود، احساس کرد داستان بکری از ذهنش...
دربان جهنم | داستانک
/post-391سالها دربان جهنم بود. به تماشای گناهکاران مینشست که گرد آتش مینشستند و از خاطراتشان میگفتند و میخندیدند. هیچوقت...
