داستانک

آخرین شاهد | داستانک

/post-431

مرد در میان فریادهای خشمگین مردم در جایگاه قرار گرفت. قاضی چکشش را...


دسترسی | داستانک

/post-430

معتقد بود رمانش در نخاعش قرار دارد و به آن دسترسی ندارد، وگرنه تا به حال...


بادبادک | داستانک

/post-427

دخترک گفت: «آرزوی تو چیه؟»
پسرک جواب داد: «آرزو رو اگه بگی که دیگه برآورده‌ نمی‌شه...


دیوار | داستانک

/post-425

پسرک به دست‌های کثیف و کبره‌بسته‌اش چشم دوخت. شستن دست‌ها قدغن بود...


گمشده | داستانک

/post-423

شروع کرد به کنار زدن خاک...


تناسخ | داستانک

/post-420

داستان زندگی‌اش تکراری بود. هر بار متولد می‌شد...


آن‌قدر خیال بافتم که مغزم نخ‌کش شد | کاریکلماتور

/post-418

آن‌قدر خیال بافتم که مغزم نخ‌کش شد...


نسخه | داستانک

/post-415

بیمار اول در زد و وارد شد. روان‌پزشک با دقت حرف‌هایش را شنید و نسخه را به دستش داد: «دو تا شعر برات نوشتم. اولی رو صبح...


زبان مادری | داستانک

/post-409

می‌گفت: «زبان مادری یعنی چه؟ این مردان بودند که با کوشش و رنج بسیار زبان...


فراری | داستانک

/post-405

سی‌‌‌وچهارساله بود و نمی‌خواست در جنگ کشته شود. دولت اعلام کرده بود همه‌ی...


ارتباط با من

می توانید با من از طریق ایمیل یا دایرکت اینستاگرام در ارتباط باشید.

mitra.jajarmi@yahoo.com