داستانک
هیچوقت دیر نیست | داستانک
/post-438بیستوپنجساله که بود میگفت نویسندهی درستوحسابی قبل از پنجاه سالگی شاهکارش را عرضه میکند. بعد از این سن، آدم خرفت میشود...
پلکان | داستانک
/post-435بالای پلکان تاریک ایستاد. تا چشم کار میکرد، پله بود. معلوم نبود به کجا ختم میشود...
آخرین شاهد | داستانک
/post-431مرد در میان فریادهای خشمگین مردم در جایگاه قرار گرفت. قاضی چکشش را...
دسترسی | داستانک
/post-430معتقد بود رمانش در نخاعش قرار دارد و به آن دسترسی ندارد، وگرنه تا به حال...
بادبادک | داستانک
/post-427
دخترک گفت: «آرزوی تو چیه؟»
پسرک جواب داد: «آرزو رو اگه بگی که دیگه برآورده نمیشه...
