در زندگی روزهایی هست که سرگردانی؛ گمگشته میان لحظههایی که نمیدانی باهاشان چه کنی. دور خودت میچرخی و هر ثانیه حالت بدتر میشود. حتا حوصلهی خودت را نداری...
بازرس «برلاخ» که مردی بیمار و پیر است و تنها یک سال فرصت برای زندگی دارد، با قتل یکی از مأموران جوان و کارکشتهی خود به نام «اشمید» روبهرو میشود. از همینجا، تحقیقاتی آغاز میشود که رخدادهای عجیبی را رقم میزند...
کارآگاه «برلاخ» در بستر بیماری و مرگ افتاده است. با دیدن عکسی در یک مجله، سوءظنی در او شکل میگیرد. مرد درون تصویر یکی از پزشکان جنایتکار نازیهاست. شباهت قابلتوجهی میان او و پزشکی که اکنون مسئول کلینیکی پیشرفته و لوکس است، دیده میشود...
قرار است کارآگاه «ماتئی»، نیروی توانمند پلیس، برای انجام مأموریتی به اردن برود. در آخرین روز کار در دفترش، گزارش قتل دختری کوچک به دستش میرسد که در جنگلی نزدیک دهکدهای اطراف زوریخ تکهتکه شده است....
با خنده گفتم: «هفتهی دیگه مهمونی دعوت شدم.» «آخ جون! منم میآم.» «نخیر، تو هیچ جا نمیآی. اگه تو بیای، من نمیرم.» «چرا خب؟ قول میدم یه گوشه آروم و ساکت بشینم...