در جنگ، انگار لحظهها کش میآیند. آنقدر دراز میشوند که نه سرشان را میبینی نه تهشان را. تو میمانی و ثانیههایی که سایهی شومشان رفتهرفته بزرگتر میشود
قبرستان را نامیدهایم آرامستان. اما چه کسی گفته مردهها آرامند؟ مگر حافظ نمیگوید: «اندرون من خستهدل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست»؟...
فیلم «نورنبرگ» را تماشا میکنم و باور نمیکنم این حجم از سبعیت را، آن هم از کسانی که ظاهری جذاب و فریبنده و حتی شخصیتی شوخطبع و خانوادهدوست دارند. نازیهایی...
در زندگی روزهایی هست که سرگردانی؛ گمگشته میان لحظههایی که نمیدانی باهاشان چه کنی. دور خودت میچرخی و هر ثانیه حالت بدتر میشود. حتا حوصلهی خودت را نداری...
بازرس «برلاخ» که مردی بیمار و پیر است و تنها یک سال فرصت برای زندگی دارد، با قتل یکی از مأموران جوان و کارکشتهی خود به نام «اشمید» روبهرو میشود. از همینجا، تحقیقاتی آغاز میشود که رخدادهای عجیبی را رقم میزند...